#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_666
اونقدری متنفر اخر جملم رو با گریه و جیغ گفتم که طعم اشنای خون رو ته گلوم حس کردم لال شده بود و حرفی نمیزد انگار توقع این
عکس العمل شدید رو از جانب من نداشت!بدون هیچ حرفی کمی کشید کنار و دسته کلیدی سمتم گرفت بدون لحظه ای درنگ دسته کلید
رو از دستش قاپیدم و پرواز کردم سمت اتاقی که ازاد بود از زور هق هق کل هیکلم رو ویبره بود با کلید در اتاق رو باز کردم و با
نفسی حبس شده وارد شدم نگاهم به تیکه لباسی افتاد که زیر پام افتاده بود!...یه دستم رو گذاشتم رو قلبم و با اضطراب کامل وارد شدم
دور تا دور اتاق رو از نظر گذروندم ، نگاهم به دو دختری افتاد که بیهوش رو زمین افتاده بودن. با بهت نگاهشون کردم،اینجا چخبر
بود؟!بلوز یکی از دخترا زیر پام افتاده بود اما شلوارش تنش بود،اون یکی هم با همون سر و وضع اولیش بیهوش رو زمین افتاده بود
پسپس ازاد کجاست؟!
نگران دور تا دور اتاق رو از نظر گذروندم
اما ازاد نبود!یعنی این بازی جدید عماده؟!
ازادو مخفی کرده؟!
عقب گرد کردم و تا خواستم از اتاق خارج شم صدایی از پشت سرم شنیده شد سریع برگشتم عقب با دیدن ازاد نفس راحتی کشیدم و با
بغض و مظلومیت گفتم:
_ازاد نگرانت بودم...بیا از اینجا بریم
پوزخندی رو لباش شکل گرفت،چرا حس میکردم قد کوتاه تر شده!با صدای که اصلا شباهتی به صدای خودش نداشت گفت:
_کجا بریم؟!
بعد قدمی به سمتم برداشت ناخواسته رفتم عقب با صدای لرزونی گفتم:
_خب..خب فرار کنیم دیگه..منو تو!
قدم دیگه ای به سمتم برداشت این عطری که به مشامم پیچیده بود عطر ازاد من نبود!خنده بلندی سر داد و گفت:
_واقعا فکر کردی من اونقدر عاشقتم؟!
با بهت بهش نگاه کردم و با ناباوری نالیدم:
_ تو کی هستی!
اومد جلوم این نگاه نگا ِه ازاد من نبود!پس...پس اون نگاه عاشقانش چیشد؟!قلبم انگار نمیزد انگار یخ بسته بود لبم میلرزید دستی لابه لای
موهاش کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com