#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_664
تمام هوش و حواسم پیش ازاد و اون دوتا دختره بود با صدایی که از زور عصبی بودن میلرزید غریدم:
_عوضی تراز تو ندیدم عماد.
حرفی نزد و فقط خندید این حرف نزدنش بیشتر منو میسوزوند و حرصم میداد!یهویی چسبوندتم به دیوار و با جدیت گفت:
_سارا میخواد ببینتت، ازت میخوام که حرصش ندی یا تیکه نپرومی بهش تازه زایمان کرده دکتر گفته اوضاع جسمیش زیاد خوب
نیست،متوجهی دیگه؟
چشم چرخوندم و گفتم:
_تو که گفتی سارا اینجا نیست!
بی حوصله گفت:
_زنگ زدم دارن میارنش.
به مبلای درون پذیرایی اشاره کرد و گفت:
_بشین،چند مین دیگه میرسه.
بغ کرده رو مبل نشستم و گفتم:
_همین الان بگو اون دخترا از پیش ازاد گمشن وگرنه من اونجوری که گفتی با سارا صحبت نمیکنم!
به محض تموم شدن جمله ام بلند شروع کرد به خندیدن بلند بلند قهقه میزد بعداز چند دقیقه که حسابی خندید گفت:
_ببین کارم به کجا رسیده که برای من شرط و شروط میذاری!
اخمی کردم و رو ازش گرفتم با صدای زنگ موبایلش از جاش بلند شد و گوشی بدست از پذیرایی خارج شد به تندی از جام بلند شدم و
سردرگمنگاهی به اطرافم کردم،باید میرفتم پیش ازاد با دیدن راه پله ها تا خواستم حرکت کنم سمتش صدای پایی از پشت سرم شنیده
شد،خیلی ریلکس برگشتم عقب و سعی کردم به روی خودم نیارم که داشتم در میرفتم!نگاهم جلب سارا شد بچه کوچکی بغلش بود و داشت
نگاهم میکرد از اخرین دیدارمون که تو اداره بابا صورت گرفته بود نمیدونستم چند وقت میگذره اما دیدنش با این بچه بازم برام تازگیداشت!قدمی به سمتم برداشت و بچه اش رو گرفت سمت عماد... عماد با احتیاط بچه رو به اغوش کشید و با لبخند نگاهش کرد ، اون
پدرش بود!
پدر
پدر
پدر بچه ای که مادرش ساراس!
romangram.com | @romangram_com