#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_663
عماد بلند خندید و گفت:
_ببخشید دیگه نتونستم کیس مورد نظرتو پیدا کنم برات!
ازاد با مسخرگی نچ نچی کرد و گفت:
_ازت بیشتراز این انتظار داشتم عماد جان!
میدونستم ازاد با این حرفا فقط میخواد حرص فماد رو دربیاره و اونو به هدفش نرسونه اما بازم یجوری شده بودم!اون دو دختر
نزدیکمون شدن یکیشون پشت سر ازاد ایستاد و مشغول مالش شونه هاش شد!اون یکی هم کنارش نشست و دست به قفسه سینه اش کشید
با حرص گفتم:
_گمشین اونور ببینم!
عماد نزدیکمون شد و گفت:
_باید باهم بریم جایی حوا!
ازاد با کلافگی اون دخترا رو پس زد و گفت:_گفتم که حوا تنها با تو جایی نمیاد
عماد با بی حوصلگی گفت:
_نمیخوام بخورمش که میخوام چیزی رو بهش نشون بدم!
ازاد عصبی گفت:
_پس منم میام اگه میخوای فقط چیزی رو نشون بدی!
عماد دستی گوشه لبش کشید و گفت:
_دیگه داری حوصله منو سر میبریا!
در اتاق باز شد و دو مرد اومدن داخل و دستای ازاد رو گرفتن عماد اومد سمتمو محکم بازومو کشید که پرت شدم تو بغلش با جیغ جیغ
خواستم خودمو از دستش ازاد کنم که یخ دستشو گذاشت رو دهنم و با اون یکی دستش بازومو گرفت و وادارم کرد دنبالش
برم.همونجوری که حرکت میکردیم سمت در با صدای بلندب خطاب به ازاد گفت:
_با دخترا خوش بگذره!
صدای داد و فریاد ازاد بلند شد اما عماد بی توجه بهش در رو باز کرد و باهم از اتاق خارج شدیم..
*
romangram.com | @romangram_com