#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_662
_همش شونزده سالت بود.....
قطره اشکی رو گونه ام سر خورد ازاد عصبی بود و اینو از تکون داد پاهاش میفهمیدم..
*چند دقیقه ای گذشت اما عماد هنوز ساکت بود برگشت سمتونو و گفت:
_بقیه اش رو که خودتون بهتر میدونین!
پوزخندی زدم و با نفرت بهش نگاه کردم با صدای پرحرصی گفتم:
_پشیمون نیستی؟از اینکه زندگیه ادمی رو خراب کردی که کوچکترین ربطی به این ماجراها نداشت!
قدمی به سمتم برداشت تو چشمای اونم چیزی به جز نفرت دیده نمیشد!با خونسردی گفت:
_اگه پشیمون بودم شما الان اینجا نبودین!
با اخم پررنگی برگشت سمت ازاد و گفت:
_تو یکی خیلی پا رو دمم گذاشتی وقتشه تلافی کنم.
ازاد پوزخندی زد و گفت:
_اگه این کار باعث میشه تا کمی از عقده های درونت خالی شه من حرفی ندارم!
عماد خنده ای کرد و گوشیش رو از جیبش در اورد و از اتاق خارج شد با خارج شدن عماد از اتاق اخم ازاد پررنگ تر شد به روبه رو
خیره شده بود و هیچی نمیگفت!بعداز چند لحظه در باز شد و این بار عماد با دوتا دختر وارد شد با کنجکاوی مشغول بررسیشون شدم،تا
به حال دخترا رو ندیده بودم.عماد همونجوری که لحظه ای از نگاه کردن به ازاد دست بر نمیداشت خطاب بهم گفت:
_حوا باید باهام بیای جایی...
نگاه ازاد رو اون دو دختر در حال تاب خوردن بود برگشت سمت عماد و با جدیت گفت:
_حوا تنها با تو جایی نمیاد!
عماد نزدیکمون شد و گفت:
_خب برای تو دوتا از اسباب بازیای قدیمی و گذشتت رو اوردم تا مشغول شی!
تازه فهمیدم اون دو دختر با اون هم ارایش ان چنانی کیا بودن!اونا دوست دخترای قبلی ازاد بودن!ازاد نگاهی بهم انداخت نگران
بود...خطاب به عماد گفت:
_من از یه ادمی دوبار استفاده نمیکنم!
romangram.com | @romangram_com