#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_661

چند صفحه اخرش فقط راجب انتقام صحبت شده بود و اونجا فهمیدم که اون صفحات رو پدرم نوشته..با دفتر خاطرات رفتم پیشش و
وادارش کردم برام تعریف کنه تو گذشته چه اتفاقاتی افتاده.اولش دعوام کرد بخاطر این فضولی ولی کم و بیش قضیه رو برام تعریف کرد
قضیه ای که باعث نفرتم از مادرم شد...ناخواسته پریدم بین حرفشو و گفتم:
_چه قضیه ای؟!
نفسی تازه کرد و گفت:
_ترجیح میدم پدرم برات تعریف کنه..خب داشتم میگفتم در به در دنبال مادرم میگشتم دلم میخواست پیداش کنم و فقط بپرسم چرا؟!نوزده
سالم شده بود و من کماکان دنبال مادرم میگشتم سارا اونموقع میرفت مدرسه، و فقط تو خونه از دوست صمیمیش حرف میزد دختری به
اسم حوا..ناخواسته کنجکاو شدم ببینمت چون خیلی ازت تعریف میکرد،جوری که حتی حاضرشدم یه روز من بیام دنبال سارا تا ببینمت
خیلی مخفیانه اون روز اومدم مدرستون،با دیدنت...وای حوا با دیدنت...
مکثی کرد و سرشو بین دستاش گرفت نفسای ازاد تند تر شده بود فشار ارومی به دستش که تو دستام بود وارد کردم و لبخند کمرنگی به
روش زدم با صدای عماد سرم به طرفش چرخید:
_با دیدنت و شباهتت به عکسی که از مادرم دیده بودم قلبم از حرکت وایساد تو انگار خود مادرم بودی اما کوچکتر! اون روز انقدر
هیجان زده و مضطرب بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم. اول از همه یه نفر رو مامور گذاشتم تا در بیاره تو کی هستی و پدر مادرت
کین وقتی که اون روز دوستم اومد و امارتو بهم داد رو هیچوقت فراموش نمیکنم!..وقتی که فهمیدم مادرت مادر منه!وقتی که فهمیدم تو
ِر
خواه ناتنیه منی!روزها میومدم و رفتنت از خونه تا مدرسه،بیرون رفتنت کلا هرجایی که میرفتی رو به صورت مخفیانه نگاه میکردم
وقتی که میدیدم اونقدر تو خوشحالی و غمی نداری زورم میومد و اتش انتقامم بیشتر میشد چرا تو باید زندگی میکردی و من نه؟! مگه من
چیم از ادمای این دنیا کمتره؟!نمیدونستم چطوری باید از مادرت انتقام بگیرم که یهو جرقه ای تو مغزم خورد من با ضربه زدن به تو
میتونستم انتقامم رو بگیرم قطعا تو برای مادرت عزیز بودی!قدم اولی که برداشتم این بود که رفتم پیش سارا همون دختر لاغر مردنی و
حسود بالاخره یجایی بدرد خورد،سر بسته قضیه رو براس تعریف کردم،البته بعضی جاهاشو دروغ گفتم،وقتی فهمید میخوام بازیت بدم
بشدت مقاومت کرد و گفت که نه! دیگه داشتم دیوونه میشدم نمیدونستم باید چیکار کنم..چند وقت گذشته بود و من فقط از دور میدیدمت تا
اینکه بالاخره سارا دست از مقاومت برداشت و گفت کمکم میکنه..اونجا بود که صمیمیتی بین منو سارا بوجود اومد.
نفسی تازه کرد و از جاش بلند شد حرکت کرد سمت پنجره و نگاهی به بیرون انداخت زمزمه مانند و لحنی ناراحت گفت:

romangram.com | @romangram_com