#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_660

میشناختم،قاب عکسی که فقط حق داشت بابا اونو ببینه و من قایمکی تو اتاقش دیدش میزدم،یه زنی با چشمای گیرا و موهای مواج ، تو
مدرسه تو بیرون ، تو پارک پیش دوستام همیشه تنها بودم مادری نبود تا برام مادری کنه، ده سالم بود که بابام زنی رو اورد و گفت که
این از این به بعد خدمتکار مخصوصه منه،امامتوجه رفتار خاص بابا با اون زن شده بودم،درسته بچه بودم اما خیلی بیشتر از سنم
میفهمیدم، اون زن یه دختری داشت به اسم سارایه دختر لاغر مردنی و حسود! متنفر بودم ازش از اینکه خودشو پیش بابام شیرین میکرد
دلم میخواست سرشو از تنش جدا کنم،من مادر نداشتم با اومدن اون زن به خونمون داشت پدرمم از من میگرفتن..مکثی کرد و با دو
انگشتش پلکاشو فشرد...خندید...یه خنده تلخ...خنده ای دلم رو لرزوند، دلم لرزید برای بی کسی و تنهاییش با صداش به خودم اومدم:
_دلم میخواست که اون زن و با دخترخودشیرینش از خونمون برن ، تنها بودن رو بهشون ترجیح میدادم، یه روز خواستم برم به بابا بگم
که اونارو اخراج کنه اما خیلی دیر اقدام کردم،بابام بهم گفت میخواد با اون زن ازدواج کنه، با ازدواج اون زن با بابام تازه اون روش رو
بهم نشون داد
نمیگم بد بود! اما خوب هم نبود!فقط به فکر منافع خودش بود تا وقتی که بهش کاری نداشتم کارم نداشت،ولی امان از روزی که از بابام
پول میخواستم! نگاه کوتاهی به ازاد انداختم متفکر به عماد چشم دوخته بود با صدای ارومی گفتم:
_سارا کجاست الان؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:_خونه خودش،بهش سر میزنم.
ازاد زمزمه مانند گفت:
_خب؟!
عماد تک سرفه ای کرد و ادامه داد:
_تا اینکه یه روز....
*
کمی خودم رو جلو کشیدم و گفتم:
_تا اینکه یه روز چی؟!
نگاهشو رو چشمام تنظیم کرد و گفت:
_پونزده سالم بود که دفتر خاطراتی رو دیدم!
مشغول خوندن دفترخاطرات شدم،دفتر خاطرا ِت مشترک مامان و بابام به نظر میرسید،فقط خاطره های خاص توش نوشته شده بود،اما

romangram.com | @romangram_com