#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_659

چشمامو باز کردم و نگاهم رو به چشمای بی تابش دوختم پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و گفت:
_جوجه اردک زش ِت من!
اخمی کردم و گفتم:_نکبت.
خندید و گفت:
_موش موشیه من.یهویی سرشو خم کرد و گاز محکمی از دماغم گرفت ا ناله از خودم دورش کردم و گفتم:
_نکبت نکبت نکبت دماغم
با لذت خندید و گفت:
_فحشاتم عسلیه خانومی.
مشتی به کتفش کوبیدم و تا خواستم چیزی بگم در اتاق باز شد....
*
به ارومی از بین پای ازاد بلند شدم و نگاهی به پشت سرم انداختم،عماد با پوزخندی تو قاب در ایستاده بود و نگاهمون میکرد با نفرت
گفت:
_دنبالم بیاین.
ازاد از جاش بلند شد و پنجه هاش رو میون پنجه هام قفل کرد با شیطنت گفت:
_خروس بی محل به ایشون میگن نه؟
میدونستم تو این موقعیت میخواست حال و هوام رو عوض کنه،چشم غره ای براش رفتم و با هم از اتاق خارج شدیم پشت سر عماد وارد
اتاقی شدیم،عماد رو مبلی نشست و اشاره کرد ماهم بشینیم. حرکاتش رو خوب میشناختم میدونستم که الانکلافست،یجور ناراحتی یا
کلافگی خاصی تو وجودش بود.عصبی چنگی به موهاش زد و با صدای پربغض مردونه ای گفت:
_همش شونزده سالش بود..
نگاهش رو دوخت به من قلبم شروع کرد به تند تند زد،ازاد فشار به دستای یخ زده ام وارد کرد نم اشکی که تو چشمای عماد بود ازارم
میداد لب تر کرد و گفت:
_بهتره برم عقب تر...
از وقتی خودمو شناختم بابا میگفت که مادرت نیست،مادرت رفته و دیگه برنمیگرده،از همون بچگی مادرمو فقط در حد یه قاب عکس

romangram.com | @romangram_com