#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_658

_نه!
زیرلب چیزی گفت که متوجه نشدم.فقط داشتم به این فکر میکردم که الان چقد تنش داغ تراز همیشس!سرم رو به گردنش نزدیکتر کردم
و بوسه ای رو گردنش زدم،حرکت دستاش رو کمرم متوقف شد انگار انتظار این بوسه رو ازم نداشت!تو گلوخندید و گفت:
_چه عجب خانوم ما یه اظهار لطفی به ما کردند!
دستمو روی گردنش کشیدم و گفتم:
_بی انصاف!
بلند تر خندید و دوباره به حرکت دستاش رو کمرم ادامه داد.ناخواسته دو دکمه اول پیراهنش رو باز کردم و نوازش دستم رو روی گردن
و قفسه سینه اش رو شدید تر کردم زیرگوشم گفت:
_شیطون شدیا!
همونجوری که لبم رو گردنش بود گفتم:
_دوست نداری؟!
مثل خودم اروم و پچ پچ وار گفت:
_مگه میشه دوست نداشت؟!
با دلتنگی گفتم:
_دلم برات تنگ شده بود.
نفس عمیقش رو محکم پرتاب کرد بیرون و گفت:
_من بیشتر خانومم.
دستشو فرو برد تو موهامو از موهام سرمو کشید عقب نگاه خشنی بهم انداخت و محکم لبشو گذاشت رو لبم.تشنه و گرسنه از لبام کام
میگرفت،میخواست دلتنگی این چند وقتو حسابی برطرف کنه.کامل خودمو بهش چسبوندم و دستامو تو موهاش فرو بردم از لبام اومد
پایین تر رو چونه ام،اومد پایین تر سمت گلو و گردنم،لب گزیدم تا صدام بلند نشه میدونستم تو موقعیت خوبی نیستیم اما نمیتونستم جلوش
رو بگیرم چون اول باید جلوی احساسات خودمو میگرفتم بعد جلو احساسات ازاد رو!دستمو رو قفسه سینه اش کشیدم و با نفس نفس
اسمش رو صدا زدم دستش نشست رو دکمه مانتوم پلکامو محکم رو هم فشردم بعداز چند لحظه با صدای دو رگه ای گفت:
_حوا؟!

romangram.com | @romangram_com