#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_657
اش فهمیدم اوضاع از اون چیزی که فکر میکنم بدتره!فکش منقبض شده بود اما سعی میکرد خونسرد باشه.نگاهم رو کشوندم سمت
تلویزیون رو عکس بود که دست عماد دور شونه ام حلقه شده بود و من لبخند عمیقی رو لبام بود.برای اینکه حواس ازاد رو پرت کنم
عصبی رو به عماد غریدم:
_ایمان کجاست؟
دستش رو گذاشت رو دماغش و گفت:
_هیس فعلا حرفی نزن، به اونجاشم میرسیم!
*
بعد از تمومشدن کلیپ عماد با خنده گفت:
_چطور بودن عکسا ازاد جان؟
ازاد پوزخندی زد و با خنده ای تو گلو گفت:
_برادر خوبی هستی.
با این حرفش عماد مثل اسفند رو اتیش شد با خشم گفت:
_خفه شو.
ازاد با پوزخندی نگاهش کرد و دیگه چیزی نگفت اومد سمتم و دستام رو باز کرد،بعد بدون هیچ حرف دیگه ای از اتاق خارج شد به
محض خارج شدنش از جام بلند شدم و رفتم پشت ازاد،دستاش رو از کردم اخم غلیظی رو پیشونیش بود بعد باز کردن دستاش تا خواستم
از کنارش رد شم مچ دستمو گرفت و منو محکم کشید سمت خودش،طوری که پرت شدم تو اغوشش منو محکم به خودش فشرد و
زیرگوشم گفت:
_همینجوری بمون....حدس میزدم بخاطر دیدن اون کلیپ حسادت کرده و الان میخواد مطمئن شه که من مال خودشم!لبخند کوچیکی زدم و دستمو دور گردنش
حلقه کردم سرمو گذاشتم رو کتفشو و پاهامو دو طرف بدنش اویزون کردم. همونجوری که مهره های کمرمو نوازش میکرد گفت:
_با باباش اومده بودی اینجا؟! چرا؟
مختصر و کوتاه قضیه دیدارم با اقای مفاخر رو براش تعریف کردم.متفکر گفت:
_گوشیت همراهت نیست بهش زنگ بزنی؟!
با صدای ارومی گفتم:
romangram.com | @romangram_com