#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_656

رفتن سمت ازاد دو طرف بازوی ازاد رو گرفتن.وارد اتاقی شدیم،اتاقی خالی از وسایل.من رو به صندلی بستن ، جای زخمم تازه شده
بود و شروع به سوزش افتاده بود نگاهم رو به ازاد کشوندم که با نگرانی گفت:
_خوبی؟
خوب بودم واقعا؟من چم شده چرا اینجوری شدم! با سردرگمی سری به عنوان منفی تکون دادم واقعا خوب نبودم! بعد از حدود دوساعت
در اتاق باز شد و عماد وارد شد یه صندلی برداشت و جلومون نشست،با خنده کوتاهی روبهم گفت:
_با بابای من دست به یکی کردین؟وارد خونه من میشین و منو بیهوش میکنین؟
خنثی نگاهش کردم،بازم حرفی برای گفتن نداشتم!کمی خودش رو کشید جلو و گفت:
_بابام اومده بالا تا ببینه تو کجایی،میدونی چی بهش گفتم؟
سوالی نگاهش کردم،با لذت گفت:
_گفتم که با ازاد فرار کردین!با بهت زیرلب گفتم:
_خیلی کثافتی.
بلند خندید و گفت:
_میدونم!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط شم تلویزیون بزرگی رو دیوار اتاق نصب بود،حرکت کرد سمت تلویزیون و گفت:
_فیلم بذارم ببینیم؟!
فلش از جیبش در اورد و وصل کرد به تلویزیون. نگاهی به ازاد انداختم،اخماش حسابی توهم بود و به روبه روش خیره شده بود. با
پخش شدن صدایی نگاهم رو برگردوندم سمت تلویزیون. یه کلیپ بود از عکس های منو خودش تو دوران دوستیمون! با جیغ جیغ گفتم:
_قطعش کن اشغال.
رفت کنار ازاد نشست اروم شروع کرد به خندید اون مریض بود! یه مریض روانی!درسته این کلیپ برای گذشته من بود اما دلم
نمیخواست ازاد از جزئیات رابطه من و عماد با خبر میشد! درسته چیز خاصی نبود ولی بازم....نگاهی به ازاد انداختم برخلاف تصورم
خونسرد بود نمیدونم خونسرد بود واقعا یا خودش رو زده بود به خونسردی!با لحن خونسردی گفت:
_این بچه بازیا ازت بعیده عماد خان!
عماد که ظاهرا انتظار این رفتار رو از ازاد نداشت با حرص خندید و چیزی نگفت.نگاه ازاد چرخید سمت من،با دیدن چشمای قرمز شده

romangram.com | @romangram_com