#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_655

_ازاد دل تو دلم نیست لعنتی بگو...سرش رو بلند کرد و درحالی که با چشماش مشغول فتح چشمای نم دارم بود گفت:
_دیدمش.
نفس حبس شده ام رو دادم بیرون با شعور و ذوقی که باعث لرزش صدام شده بود گفتم:
_منو ببر اونجایی که ایمانه باید....باید ببینمش.
سری تکون داد و از جاش بلند شد همونجوری که میرفت سمت در گفت:
_هنوز برام تعریف نکردی چجوری اومدی اینجا!
تند تند و با دستایی لرزون قفل رو تو کلید چرخوندم و گفتم:
_اول ایمانو ببینم بعد برات توضیح میدم.
چشم غره ای برام رفت و چیزی نگفت با چرخیدن قفل تو کلید دستگیره رو کشیدم و اومدم به تندی از اتاق خارج شم که سینه به سینه
کسی شدم قفسه سینه اش به شدت بالا و پایین میشد نفسم تو سینه ام حبس شد با بالا اوردن سرم نگاهم تو نگا ِه خنثی عماد قفل شد....
*
با بهت به عماد نگاه کردم اون....اون اینجا چیکار میکرد؟!! اون چجوری بهوش اومد؟ وای خدای من ...فاجعه از این
بزرگتر؟!پوزخندی زد و با صدای خونسردی گفت:
_تو اسمونا دنبالت میگشتم ولی رو زمین پیدات کردم خانوم!
اصلا قدرت حرف زدن نداشتم،یجورایی حرفی هم برای گفتن نداشتم!دست ازاد دور کمرم حلقه شد و با قدرت کمرم رو میون دستاش
گرفت نگاه عماد چرخید روی ازاد،یه وری خندید و خون گوشه پیشونیش رو پاک کرد. قدم به سمت عقب برداشت ، نگاهم به چهار مرد
هیکلیه پشت سرش افتاد.همونجوری که با چشماش فقط خیره به نگاه مبهوتم بود گفت:
_ببندینشون.
ازاد با خشم غرید:
_ما باهم حرف زده بودیم! بذار حوا بره
انگار اصلا صدای ازاد رو نمیشنید فقط خیره به من بود.اروم عقب گرد کرد..دور شد..دورتر..اما هنوز داشت منو نگاه میکرد نمیدونم
به چی فکر میکرد اما صورت خنثی و خونسردش منو میترسوند. تیله های سبز رنگ سرد سرد بود مثل یخ! چشماش برق نداشت!مثل
قبل نبود..اون اوایل!با کشیده شدن بازوم توسط مردی نگاه از عماد گرفتم و با حرص سعی کردم بازوم رو ازاد کنم اما نمیتونستم.دو نفر

romangram.com | @romangram_com