#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_654

_چرا همچین کاری کردی چرا یهو تنهام گذاشتی و فردین بازی در اوردی میدونی چقدر نگرانت بودم؟
بوسه ای رو موهام کاشت و گفت:
_فکر نکن من اینجا گیر افتادم من افرادم مطلعن که من اینجام من فقط بخاطر اینکه سرنخ جمع کنم اینجام.
سرمو از رو سینه اش برداشتم و به چشماش نگاه کردم تا خواستم سوالی بپرسم با خشونت سرش رو اورد پایین و محکم لباش رو کشید
رو لبام؛تشنه مشغول بوسیدن لبام شد دستم نشست پشت گردنش و با جون و دل باهاش همراهی کردم...
*
محکم من رو به خودش میفشرد و از لبام کام میگرفت و فشار دستاش رو روی شونه ام بیشتر میکرد بعد از چند لحظه که نفس کم
اوردیم ازم جدا شد با نفس نفس گفت:
_هیچوقت ازت سیر نمیشم.
لبخند کوتاهی رو لبام شکل گرفت،از این اعتراف یهویی که باعث شد قند تو دلم اب شه..موهام رو از صورتم کنار زد و جز به جز
اجزای صورتم رو از نظر گذروند،اروم دستش رو روی گونه سمت چپم کشید و با اخم ظریفی گفت:
_کی زده تو گوشت؟جای انگشتای کیه؟
تک سرفه ای کردم و با هولر گفتم:
_حای انگشت چیه نبابا.
بعد خواستم از جام بلند شم که مچ دستم رو گرفت و کمی فشرد تا به سرجام برگردم ولی چون مچ دستم زخم شده بود با فشار کوچیکی
که وارد کرد درد وحشتناکی تو دستم پیچید،ناخواسته اخ بلندی گفتم و سعی کردم حصار دستاش رو از دور مچ دستم باز کنم نگاهش
کشیده شد سمت مچ دستام با بهت گفت:
_این چیه حوا کی همچین بلایی سرت اورده؟
بعد اروم دستس رو روی زخمم کشید،چشمام از اشک تار شد با بغضی که بخاطر زخمم به گلوم چنگ انداخته بود گفتم:
_برات توضیح میدم اما الان وقتش نیست..
اب دهنم رو بزور فرو دادم و با صدای ارومتری گفتم:
_ایمان....ایمانم اینجاست؟
نگاهش رو ازم دزدید با صدای بلندتری معترض گفتم:

romangram.com | @romangram_com