#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_653

با اکراه دسته کلید رو ازش گرفتم و با قدمایی کوتاه وارد خونه شدم از استرس پاهام میلرزید در خونه رو پشت سرم بستم و تند تند از
حیاط بزرگش گذشتم؛این خونه رو تا بحال ندیده بودم.در اصلی رو باز کردم و وارد شدم،خونه ساکت ساکت بود فقط صدای نفسای تند
تند خودم بود که به گوش میخورد،داخل پذیرایی هیچ اتاقی نبود نگاهم افتاد به راه پله ای که گوشه خونه وجود داشت خونه دوبلکس
بود،پس حتما اتاقا بالاست،تند حرکت کردم سمت راه پله و سعی کردم سر و صدایی ایجاد نکنم سه تا اتاق طبقه بالا وجود داشت حرکت
کردم سمت در اولی، سه تا کلید هم دستم بود شروع کردم به امتحان کردن کلیدا که با کلید دومی باز شد،با نفسی حبس شده سرکی به
داخل اتاق کشیدم،با دیدن عماد که بیهوش وسط اتاق افتاده بود و رد کمرنگی از خون رو پیشونیش دیده بود لب گزیدم تا جیغ نکشم
ناخواسته پاهام حرکت کرد سمتش و قدمی به سمتش برداشتم!یهو به خودم اومدم طولی نکشید که چشمام از نفرت پررنگ شد،عقب گرد
کردم و در اتاق رو دوباره قفل کردم در دوم رو باز کردم...نگاهم به ازاد افتاد که رو تخت خواب بود،ساعدش رو پیشونیش بود و نفسای
منظمش نشون میداد که خوابه. حوضچه چشمام پر اشک شد،با قدمایی کوتاه وارد اتاق شدم و درو ازپشت قفل کردم این اشکای لعنتی
درست نمیذاشتن ببینمش کنار تخت زانو زدم و دست مردونه و گرمش رو میون دستای یخ زده ام گرفتم از حس برخورد دستای سردم با
دستای گرمش تکونی خورد کش و قوسی به خودش داد و دستشو از صورتش برداشت،با باز کردن چشماش نگاهم به دو تیله مشکی
رنگش افتاد با بهت بهم نگاه کرد،یهو از رو تخت بلند شد و نشست رو تخت با خشم غرید:
_تو اینجا چیکار میکنی؟حرف بزن حوا تو اینجا چیکار میکنی؟
از شدت گریه درست نمیتونستم حرف بزنم،ازتخت اومد پایین و متعاقبا کنارم زانو زد،با کلافگی اشکامو پاک کرد و گفت:
_گریه نکن حوا تو اینجا چیکار میکنی؟
با صدای اروم و امیخته به بغضی گفتم:_اونجوری که تو فکر میکنی نیست با کمک ینفر اومدم عماد هم الان بیهوشه و داخل یکی از اتاقاس.ط
با شک نگاهم کرد و گفت:
_حوا عماد که نکشوندت اینجا؟
کلافه گفتم:
_نه نه!
لبخند عمیقی زد و یهو منو کشید تو اغوشش اونقدری سفت فشارم میداد که دلم میخواست وجودم با وجودش یکی شه! زیرگوشم گفت:
_دلم برات تنگ شده بود خانومم...
با گریه گفتم:

romangram.com | @romangram_com