#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_652

سوار ماشین شدیم کجا بودیم و کجا رفتیم! فقط داشتم به ازاد فکر میکردم دلم برای همه چیش تنگ شده بود...صداش لبخندش اغوشش
عصبی شدناش شیطنتاش همه چیش..با توقف ماشین سرم برگشت سمت اقای مفاخر،با لحنی که از استرس میلرزید گفتم:
_عماد که نیست؟!
با اطمینان پلکاش رو باز و بسته کرد و گفت:_نه خیالت جمع.
از ماشین پیاده شد و اشاره کرد که پیاده شم انگار به صندلی چسبیده بودم و نمیتونستم حرکت کنم!چند تا نفس عمیق کشیدم و از ماشین
پیاده شدم
*
اقای مفاخر نگاهی به هیکل لرزونم انداخت و گفت:
_بیا بریم داخل خونه اون خونه بشینیم تا وقتی که اوضاع روبه راه شه بریم خونه عماد.
از استرس زیاد قدرت حرف زدن نداشتم فقط سری به عنوان تائید تکون دادم،باهم وارد خونه کوچیکی شدیم و رو مبلای راحتیش
نشستیم.خیلی سرد بود اقای مفاخر حرکت کرد سمت شومینه و مشغول روشن کردنش شددستمو گرفتم جلوی دهنم تا صدای بهم خوردن
دندونام مشخص نشه!بعد از چند دقیقه با خنده گفت:
_بیا اینجا حوا روشن شد.
با ذوق حرکت کردم سنت شومینه و دستامو جلوی اتشش گرفتم تا گرم شم،با کنجکاوی پرسیدم:
_اینجا کجاست که متروکه مونده؟
همونجوری که به شعله های اتش خیره شده بود گفت:
_خونه یه دوسته که سالهاست خارج از کشور زندگی میکنه و بر حسب اتفاق کنار خونه عماده، کلیدشو داشتم گفتم تا موقعی که افرادم
خبرم کنن بیایم اینجا.
سری به نشونه تفهیم تکون دادم و چیزی نگفتم.حدود یک ساعتی میشد که داخل خونه بودیم و هیچ خبری نشده بود!دیگه داشتم کلافه
میشدم که صدای زنگ گوشی اقای مفاخر بلند شد،بعد از تموم شدن صحبتش روبهم گفت:
_پاشو بریم.
با خوشحالی از جام بلند شدم و باهم از خونه خارج شدیم در خونه عماد باز بود دسته کلیدی سمتم گرفت و گفت:
_عماد داخل یکی از اتاقا ییهوشه ازاد هم داخل یه اتاق دیگست،سریع برو ببینش بیا من تو ماشینم اینم کلید اتاقا.

romangram.com | @romangram_com