#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_651

نه خورشید شبم را روز میكند
نه ماه روزم را شب..
برگرد بگذار بدانم فرق مرگ و زندگي را
فرق شب و روز را
فرق وجود داشتن و نداشتن را.. "
دوباره متن شعری رو که اول صفحه دفترخاطرات مامان نوشته شده بود مرور کردم،باورم نمیشد که مامانم انقد احساساتیه!مامان همیشه
برای من زنی قدرتمند بود زنی که میدونستم اگه دست از پا خطا کنم تنبیهم میکنه حتی فکرشم نمیکردم ممکنه انقدر عاشقانه با کسی
رفتار کنه.بغضی گلوم رو فشرد حسودیم میشد!شاید خنده دار بنظر میومد ولی حسادت میکردم از اینکه چرا مامان هیچوقت مثل یه مادر
کنارم نبود همیشه من رو از اتفاقاتی که ممکن بود اتفاق بیفته میترسوند!همیشه میگفت با این نگرد با اون نگرد این کار رو بکن اون کار
رو نکن!هیچوقت نیومد کنارم بشینه بگه دردت چیه بگه عاشق شدی بگه کی اینجوری بهمت ریخته!مطمئنم اگه از اول دوستیم با عماد
مامان رو در جریان میذاشتم هیچوقت این اتفاقات نمی افتاد!هیچوقت دخترانگیم رو از دست نمیدادم یکسال از کار و زندگی نمی افتادم
هیچوقت ایمان از خونه و خانوادش دور نمیشد و حتی....و حتی ممکن بود که زنده باشه اگه کمی باهام صمیمانه تر رفتار
میکرد..عصبی دفتر رو بستم و با دو انگشتم پلکام رو فشردم
_به چی فکر میکنی حوا؟
اروم برگشتم سمت اقای مفاخر،لبخندی زورکی زدم و گفتم:
_به همه چی
لبخند کوتاهی زد و گفت:
_یادمه گفته بودی میخوای ازاد رو ببینی درسته؟
نفسم تو سینه ام حبس شد با ناباوری نالیدم:
_میتونم؟
تو گلو خندید و گفت:
_تو کمد پشت سریت لباس به اندازه کافی هست بپوش بریم!
بعد از اتاق زد بیرون لبخند عمیقی رو لبام شکل گرفت،با سریع ترین حالت ممکن لباسی پوشیدم و از اتاق زدم بیرون مفهمیدم چطور

romangram.com | @romangram_com