#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_650
اهی کشید و گفت:
_چرا،تعریف میکنم...
لحظه ای مکث کرد،بعداز چند لحظه مکث گفت:
_از زندگی سیر شده بودم یجورایی امیدی نداشتم،ناهید همون ناهید بود،اما از گلنار شنیده بودم که خواستگارای مختلفی براش میاد و
ناهید به نحوی جواب رد میده گلنار داشت کم کم عوض میشد،هروقت از علاقه ام به ناهید بهش میگم بد میشد،انگار حسودی میکرد!
سعی میکرد هرچی ویژگیه بد ناهید داره برام بگه،حتی چند باری به دروغ بهم گفت که میخواد با یکی از خواستگاراش نامزد کنه،کم کم
داشت نا امیدم میکرد میگفت که به فکر دختر دیگه ای باشم یجورایی داشتم خام میشدم اما عشق چیزی نبود که بشه نادیده گرفت،من
عاشق ناهید بودم دیوونش بودم نمیتونستم زندگیم رو بدون ناهید تصور کنم،به ناهید گفتم که بازم با باباش صحبت کنه،ازش خواستم که
جدی صحبت کنه به باباش بگه که منو میخواد باهاش دعوا گرفتم دوستای دیگمو زدم تو سرش و گفتم که برای داشتن من قدمی
برداره،من نمیتونم همه مسئولیتارو به عهده بگیرم اشکش در اومد،وقتی گریه اش رو دیدم حس کردم دنیا رو سرم اوار شده!رفت و تا
چند روز ازش خبری نشد،داشتم دیوونه میشدم مثل مرغ پرکنده بودم.
مکثی کرد و با درد پلکاش رو روهم فشرد دسته مبل رو تو دستم فشردم ، دلم پرکشید برای مادرم دلم پرکشید برای اغوشش..با صدای
اقای مفاخر حواسم جمع شد:
_تا اینکه بهم خبر دادن خودکشی کرده،اون لحظه...وای حوا اون لحظه رو هرچقدر برات توصیف کنم بازم نمیتونی تصور کنی چه
حالی داشتم،خونمون تا بیمارستان پیاده رفتم،کل مسیر رو دوییدم کفشام پاره شده بود، زمستون بود هوا یخ بود اما من فقط یه بلوز و
شلوار تنم بود خودمو نفرین میکردم که چرا اخرین باری که ناهید رو دیدم باهاش بد حرف زدم.
دوباره مکث کرد،بزور اب دهانش رو با بغضش فرو داد و زمزمه کرد:
_الان برمیگردم.از جاش بلند شد و حرکت کرد سمت اشپزخونه،با چشمایی تاره شده نگاهش کردم لیوان ابی پر کرد و یه نفس سر کشید..
*
" فلسفه بافي را كنار گذاشته ام
دیگر شعر هم نمیگویم..
روز هاي من بي تو شب ترین حال ممكن است
پاییز ترین زمستان سال است.
romangram.com | @romangram_com