#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_649
با صدای اقای مفاخر نگاهم رو کشوندم سمتش،زمزمه مانند گفتم:
_بله خوردم.
لبخندی زد و نزدیکم شد،با نگرانی گفتم:
_خبری از ازاد دارین؟خیلی نگرانشم.
سری تکون داد و گفت:
_خوبه!
نیاز از جاش بلند شد و تنهامون گذاشت،با من من گفتم:
_نمیتونم ببینمش؟متعجب گفت:
_دیگه چی؟اینجوری عماد میفهمه که تو پیش منی برات بد میشه.
بغض کرده بودم،با صدای پربغضی گفتم:
_خب..خب فقط از دور..!
سری تکون داد و گفت:
_ببینم چی میشه!
با ذوق گفتم:
_وای مرسی.
لبخندی زد و گفت:
_چی میخونی؟
پا رو پایی انداختم و گفتم:
_معماری.
با لبخند کوتاهی گفت:
_عالیه موفق باشی.
مطمئن نبودم بپرسم یا نه ولی با من من گفتم:
_نمیخواین ادامه ماجرا رو برام تعریف کنین؟
romangram.com | @romangram_com