#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_648

_بهتره برات یچیزی اماده کنم گرسنه ای.تند گفتم:
_نه بقیه اش رو بگین لطفا!
لبخند خسته ای زد و گفت:
_به خودت اسیب نزن،میگم برات حموم رو اماده کنن قطعا حموم لازمی.
بعد با قدمایی بلند از اتاق خارج شد نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم بوی دلتنگی میداد! یاد ازاد افتادم.. یعنی الان کجاست؟داره
چیکار میکنه؟به من فکر میکنه؟عماد اذیتش میکنه؟
*
صدای اقای شمس یا بهتره بگم محمد باقر مفاخر سرم به طرفش برگشت نگاهی بهم انداخت و گفت:
_نیاز حمام رو اماده کرده بهتره بری دوش بگیری خستگیت در بره.
ناخواسته لبخند کوتاهی به روش زدم و از جام بلند شدم و دنبالش کشیده شدم..بعد از یه دوش طولانی لباسایی که نیاز برام مشخص کرده
بود رو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون نیاز برام غذا اماده کرده بود،بعد از خوردن غذا هام رو کاناپه نشستم و به تلویزیون خاموش زل
زدم،از اقای مفاخر خبری نبود!نیاز نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:
_نامزدت پیش عماده؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_نامزدم نیست همسرمه!
نیشخندی زد و گفت:
_همون!
با خونسردی گفتم:
_چطور مگه؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_همینجوری پرسیدم.
نگاه ازش گرفتم و به روبه روم زل زدم،دلم شور میزد کاش میشد با ازاد صحبت کنم!
_غذا خوردی؟

romangram.com | @romangram_com