#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_647
گلنار رو میشناسه!من زندگیم رو بخاطر یه ندونم کاری یه سهل انگاری از دست دادم زنمو دخترمو...
نگاه نمدارش چرخید سمت من با ناباوری بهش زل زدم با تته پته نالیدم:
_چ....چی؟
قدمی به سمتم برداشت قطره اشک گرمی رو گونه هام چکید خیره به چشماش بودم این مرد داره چی میگه بریده بریده نالیدم:
_من...من...من نمیفهمم تو چی میگی.
تو یه قدمیم ایستاد داره فیلم بازی میکنه یا این نم اشک تو چشماش واقعیه؟
زمزمه مانند گفتم:
_دیگه نمیکشم بخدا...
*
قبل از اینکه کامل بهم برسه خودم رو عقب کشیدم با پریشونی گفتم:
_لطفا بازم تعریف کنین بعدش چی شد؟چه اتفاقی افتاد؟
با این سوالم انگار به یکباره بادش خالی شد! با لحنی غم زده گفت:
_منو ناهید تا دوسال به دور از چشم خانواده هامون همدیگه رو میدیدیم،پدرش خبر نداشت اگه خبردار میشد نمیدونستم چه اتفاقی ممکنه
بیفته!
ناهید اصرار داشت که برم سرکار تا بتونم رضایت پدرش رو جلب کنم،بزور تو یه کفاشی به عنوان شاگرد استخدام شدم،شب و روز کار
میکردم ناهید تشویقم میکرد،این بین گلنار هم تشویقم میکرد و میگفت که ادامه بدم تا اینکه بعد از سه سال دوباره رفتم خواستگاریش،اما
این بار گلنار و ناهید از قبل با پدر ناهید صحبت کرده بودن؛رفتیم خواستگاری اما چه رفتنی؟اونجا بود که تازه فهمیدم من زمین تا
اسمون با ناهید فرق دارم،وقتی که پدرش اختلاف طبقاتیمون رو زد تو سرم و من فقط سر به زیر انداختم فهمیدم این من تو چه جایگاهی
قرار دارم!ناهید از وسط مجلس بلند شد و با گریه رفت،پدرش با زبون بی زبونی بیرونمون کرد،اون شب...اون شب برای اولین بار
گریه ام گرفت از ناتوانیم،اون شب اشک پدرم رو دیدم پدری که واقعا برام پدری کرده بود اما وقتی دید با اینکه این همه برام زحمت
کشیده و شب و روز کار کرده اما بازم نتونسته و موفق نبوده اشکش در اومد،اون شب تا صبح با پدرم گریه کردم..
اونقدری با سوز تعریف میکرد که گرمی اشک رو روگونه هام حس میکردم،این صدای بغض دار و خسته اش واقعا ترحم برانگیز بود
اهی کشید و زمزمه مانند گفت:
romangram.com | @romangram_com