#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_645

_دنبالم بیا..
ناخواسته از جام بلند شدم و دنبالش کشیده شدم در اتاقی رو باز کرد و داخل شد،با قدمایی اروم وارد اتاق شدم یه تخت دو نفره تقریبا
قدیمی ؛ یه کمد یه میز ارایش رنگ و رو رفته تنها وسیله های اتاق بودن. با دلتنگی به وسیله های اتاق زل زد زیرلب گفت:
_وقتی که بعداز اون همه گرفتاری..اون همه اشک و التماس به ناهید رسیدم تازه انگار به خودم اومدم!من باید برای ناهید کجا زندگی
فراهم میکردم؟مکثی کرد..اروم حرکت کردم سمت قاب عکسی که گوشه تخت بود،یه عکس سه نفره بود تشخیصش کار سختی نبود! مامانم و عماد و
محمدباقر!قاب عکس رو برداشتم و دستی رو افراد درون قاب عکس کشیدم حتی هنوزم نمیتونستم باور کنم که روزی مامان با یه نفر
دیگه.....حضورش رو کنارم حس کردم،با صدای ارومی گفت:
_من احمق نیستم که خودمو به خطر بندازم و از اون ور پاشم بیام اینجا! اینجا اومدنم دلیل داشت و دلیلشم تویی! میخوام که حقایق رو
بهت بگم حوا.
با اعتماد بنفس گفتم:
_اما خاله برام همه چیز رو تعریف کرده اینکه تو بخاطر پول و قمار مامانمو ول کردی اینکه....
پرید بین حرفم و با خشونت گفت:
_اونا قضیه رو به نفع خودشون برات تعریف کردن.
با پوزخند گفتم:
_از کجا معلوم توام به نفع خودت برام تعریف نکنی؟
عاصی شده گفت:
_اونا بخاطر اینکه تو رو از دست ندن مجبور شدن اونجوری تعریف کنن وگرنه من چه دلیلی داره خودمو پیش تو درست کنم؟
ساکت شدم چون حق باهاش بود!وقتی سکوتمو دید گوشی رو سمتم گرفت و گفت:
_لطفا یجوری به بابات حالی کن تا پیگیرت نباشه! میخوام برات حقایق رو بگم اونموقع انتخاب با خودته بری یا بمونی..
ناخواسته دستم سمت گوشی دراز شد شماره بابا رو گرفتم نمیدونستم چی دارم میگم نفهمیدم بابا چی گفت فقط وقتی با کلافگی گفت باشه
پیش دوستت بمون به خودم اومدم!گوشی رو قطع کردم و نگاهم رو دوختم به بک گراند گوشی.
*
لبخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com