#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_644

_میخوام حقایقی رو بهت بگم که مطمئنن خودتم خیلی مشتاقی تا بدونی پس بهتره همکاری کنی با من.
نفسم رو با شتاب دادم بیرون و گفتم:
_تو کی هستی؟از جون من چی میخوای؟
خنده بی صدایی کرد و گفت:
_من کیم؟یعنی یه درصدم حدس نزدی که ممکنه کی باشم؟بنظر دختر باهوش تری میومدی!
با شنیدن جمله اخرش خونم به جوش اومد،با دقت به چهره اش زل زدم لعنتی یادم نمی اومد!
*
دوباره با دقت بیشتری نگاهش کردم؛اما انگار شبیه یه نفر بود برام...حالت چهره اش..اره حالت چهره اش شبیه عماد بود!معماهارو کنار
هم گذاشتم پیرمردی که منو دزدیده و ادعا میکنه من باید بشناسمش و حالت چهره اش مثل عماده! انگار یچیزی تو وجودم فرو ریخت با
صدای لرزونی زمزمه کردم:
_محمد باقر....
انگار صدام به گوشش رسید چون بلند شروع کرد به خندید،با همون صدای امیخته به خنده ای گفت:
_خوشم اومد..افرین!
با نفرت گفتم:
_از جون من چی میخوای؟
کمی خودش رو به سمتم مایل کرد و گفت:
_فقط میخوام حقایقی رو بهت بگم! حتی عماد هم از این قضیه خبر نداره پس بهتره همکاری کنی.
پوزخندی زدم و گفتم:
_از کجا معلوم که تو حقیقتو میگی؟از کجا معلوم که با پسرت همدست نباشی؟
با خونسردی گفت:
_من چرا باید بهت دروغ بگم؟تو این سالایی که عماد داشت ازتون انتقام میگرفت من خارج از کشور بودم و اصلا روحمم خبر نداشت
الان چرا باید بهش کمک کنم تا تورو بدست بیاره؟
از طرفی حق رو بهش میدادم اما از طرف دیگه هنوز میترسیدم!از جاش بلند شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com