#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_643

نیشخندی زد و گفت:
_نه عزیزم من اوردمت اینجا تا حقایقی اشکار بشه!
پوزخندی زدم و تا خواستم چیزی بگم صدای دختری که روبه پنجره بود بلند شد:
_اروم باش حوا جون!
اروم چرخیدم سمت دختره...
*
اقای شمس روبه دختره گفت:
_نیاز کمکش کن بشینه حالا خوبه به عسل سپردم داغونش نکنه!
نیاز نزدیکم شد و کمک کرد رو مبلای وسط پذیرایی بشینم کل بدنم درد میکرد هنوز سرما رو حس میکردم انگار تا مغز استخونم نفوذ
کرده بود!نیاز با گفتن الان برمیگردم تند تند حرکت کرد سمت راه پله ای که ضلع شرقی خونه قرار داشت بعد از چند لحظه با حوله ای
نزدیکم شد و اروم حوله مرطوب رو کشید رو قسمت خاکی صورتم با انزجار گفت:
_کمکت کنم صورتتو بشوری؟
زیر لب گفتم:
_ممنون میشم!
دستمو گرفت و کمک کرد بلند شم،راهنماییم کرد سمت دستشویی با دیدن صورتم تو آینه دستشویی هینی کشیدم کل صورتم گلی بود با
انزجار شیر ابو باز کردم و اروم صورتمو اب کشیدم بعد از شستن صورتم به نسبت حالم بهترشد! با قدمایی ناموزون حرکت کردم سمت
پذیرایی.اقای شمس رو تک مبلی نشسته بود و پای چپش رو رو پای راستش انداخته بود رو مبل روبه روش نشستم و با اخم ظریفی گفتم:
_میشنوم!
میاز با گوشی موبایلی نزدیکم شد و شمرده شمرده گفت:
_زنگ میزنی به پدرت و میگی که حال یکی از دوستانت بد شده و مجبوری چند روز پیشش بمونی! یکاری میکنی و یچیزی میگی که
دست از سرت برداره مفهوم؟شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_من همچین کاری نمیکنم چرا باید خودمو به خطر بندازم و دروغ بگم؟
اقای شمس پرید حرفمون و گفت:

romangram.com | @romangram_com