#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_642

_گرسنته؟
خنثی نگاهش کردم؛نیشخندی زد و گفت:
_داریم میریم سمت قتلگاهت تا بهت غذا بدم دختر کوچولو!
سعی کردم به حرفاش توجه نکنم!چه خیال باطلی..!
*
بخاطر شب و تاریک بودن هوا بعلاوه دودی بودن شیشه ها نمیتونستم بفهمم دقیق کدوم منطقه هستیم،تنها چیزی که فعلا برام ارزش
داشت گرمایی بود که بخاری ماشین داشت به جسم یخ زده ام میداد! ذهنم پر کشید سمت ازاد؛یعنی گروگان گیری منم به دستور عماد
بود؟!نگاهی به مچ دستام انداختم ؛ رد زخم عمیقش به سوزش افتاده بود و باعث کلافگیم میشد با توقف ماشین حواسم جمع شد دختره
نگاهی به قیافه رنگ و رو پریده ام انداخت و گفت:
_پیاده شو.دستامو حرکت کردم سمت دستگیره ماشین و سعی کردم بازش کنم ولی انگار دستام توان نداشت!دختره تک خنده ای کرد و از ماشین
پیاده شد،اومد سمت در منو با یه حرکت بازش کرد زیر بازومو گرفت و کمکم کرد از ماشین پیاده شم فشار کوچکی به بازوم اورد و
گفت:
_اون غرور ستودنیت کجا رفت خانوم حوا؟
بدون اینکه به حرفش توجه کنم سعی کردم به برداشتن قدمام توجه کنم بعد از طی مسافتی تقریبا طولانی دری رو با کلیدش باز کرد و
وارد شدیم یه حیاط کوچیک بود که وسطش یه حوض وجود داشت داخل حوض پر بود از برگای پاییز که انگار تو اب استخر گندیده
بودن! حیاطش منو یاد خونه اجنه مینداخت!در ورودی خونه رو باز کرد و با اکراه وارد شدم،به محض ورود به خونه موجی از گرما
گونه هامو نوازش کرد سرکی به داخل کشیدم،دختر قد بلندی پشت بهم روبه روی پنجره ایستاده بود،پتوی نازکی هم دور شدنه هاش
پیچیده بود اون دختری که کنارم بود خطاب بهش گفت:
_اوردمش.
سری به نشونه تائید تکون داد و با دستاش اشاره زد که بره بیرون.دختره هولم داد جلوتر و خودش از اتاق خارج شد قدمی به سمت جلو
برداشتم و تا خواستم چیزی بگم صدای جیر جیر دری از سمت چپم بلند شد سرم ناخواسته به سمت چپ مایل شد نگاهم به اقای شمس
افتاد اشکام دیدم رو تار کرد عصبی غریدم:
_خیلی پستی...

romangram.com | @romangram_com