#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_641
_چه جونی داری لامصب هرکی جای تو بود از سرما یخ میزد!
با عصبانیت بهش خیره شدم از بین دندونای بهم فشرده ام غریدم:
_پرسیدم تو کی هستی؟
موهامو از جلوی صورتم داد کنار و گفت:
_جمع کن خودتو تا ندادم جمعت کنن فهمیدی؟
بعد با لبخند محو و ترسناکی عقب گرد کرد و از سوله خارج شد درمونده نگاهی به در بسته شده سوله انداختم بلند بلند زدم زیر گریه من
حتی به بابا نگفتم دارم کجا میرم من حتی به هیچکس نگفتم با فردی به اسم شمس در ارتباطم حالا چجوری میخوان منو پیدا کنن...خدایا
*
از سرمای شدید اتاق دندونام محکم میخورد بهم،حتی توان جیغ کشیدن نداشتم از گشنگ ی بیش از حد چشمام سیاهی میرفت زبونمو روی
لبای خشکیده ام کشیدم و گردن خشک شده ام رو یکمی چرخوندم قطره اشک گرمی رو گونه هام چکیده شد،رد اشک گرمم باعث میشد
تا کمی از سرمای درونم کاسته بشه!نمیدونم تا چقدر اونجا بودم و فقط به در زل زده بودم که در با فشار بدی باز شد بزور لای پلکام رو
باز کردم ؛ تار میدیدم نگاهم به همون دختری افتاد که دفعه قبل اومده بود داخل،با دیدن وضعیتم لبخندی زد و همونجوری که بهم نزدیک
میشد گفت:
_میبینم کم اوردی!
دلم میخواست دهن باز کنم و بگم خفه شو ولی توان انجام هیچ کاری رو نداشتم،اومد پشتم و طناب دور دستام رو باز کرد؛دستامو حس
نمیکردم! دستام کنار بدنم اویزون بود نگاهی به مچ دستم انداختم زخم عمیقی دور مچ دستم شکل گرفته بود نچ نچی کرد و گفت:
_چیه عزیزم؟درد داری؟
پلکامو محکم بهم فشردم زیر بازومو گرفت و وادارم کرد از رو صندلی بلند شدم به محض برخورد پام زانوهام شل شد و محکم افتادم
زمین؛ از برخورد صورتم با زمین پراز ِگل و خاک دل و روده ام بهم پیچید دست ناتوانمو ستون بدنم کردم و عقی از ته دل زدم دختره
کنارم رانو زد و با پوزخندی نگاهی به وضعیتم انداختم،حس میکنم گل و خاک تا معده ام نفوذ کرده از بازوم محکم کشید و بددن توجه به
وضعیتم کشون کشون بردتم سمت در حس میکنم بازوم داره از بدنم جدا میشه، به محض خروج از سوله بدنم از سرمای شدید بیرون
شروع کرد به لرزید من رو کشید سمت ماشین سیاه رنگی و تقریبا پرتم کرد رو صندلیای عقب خودشم سوار شد و بخاری رو روشن
کرد،به صندلی تکیه زدم از گرمای درون ماشین کمی نفسم بالا اومد اینه رو روی صورتم تنظیم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com