#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_638
_بابا میشه بگید جریان چیه؟لیوان ابی براش خودش ریخت و مشغول نوشیدنش شد از اینهمه خونسردی بابا حرصم گرفته بود جرعه جرعه لیوان ابش رو نوشید و با
لحنی تمسخر امیز گفت:
میخواستی چی بشه عزیزم؟همسرت فداکاری کرده بخاطر جنابعالی و اصلا به عواقب کارش فکر نکرده! ارمیا رو فرستاد اینجا اما
خودش اونجا موند و نتونست بیاد.
لب گزیدم و با ناباوری نالیدم:
_عماد بهش صدمه نزنه...وای بابا توروخدا یکاری کن.
پلکاش رو محکم فشرد بهم و گفت:
_فکر میکنی دست رو دست گذاشتم؟تا الان هرکاری از دستم برمیومد انجام دادم تا بتونم ردشونو بزنم اما نیست که نیست!
دستمو لبه میز گرفتم و از جام بلند شدم دلم میخواست بدم اتاقم و فقط گریه کنم اونقدر گریه کنم تا خالی شم تا سبک شم از همه چی...از
همه کس!..اگه به اراد صدمه بزنه هیچوقت خودمو نمیبخشم هیچوقت!..خدای من جواب خانواده ازادو چی بدم!شب بخی ِر پربغضی به بابا
گفتم و حرکت کردم سمت اتاقم با شنیدن زنگ گوشیم مثل فشنگ پریدم روش با دیدن اسم "اقای شمس"فشاری به مغزم اوردم اوه اینکه
همون دوست بابا بود! به کل این قضیه رو فراموش کرده بودم!اونقدری صدام بغض داشت که توان جواب دادن به تلفن رو
نداشتم،گوشیمو گذاشتم رو سایلنت و نشستم رو تخت قاب عکس دونفرمونو که رو پاتختی تخت بود برداشتم و محکم به اغوش کشیدم
طولی نکشید که اشکام راه خودشونو به صورتم باز کردن با صدای ویبره گوشیم عصبی به بک گراندش زل زدم اقای شمس ول ک ِن
ماجرا نبودا! سرفه ای کردم و جواب دادم:
_سلام جانم؟
صدای مضطربش پیچید پشت گوشی:
_سلام حوا جان خوبی؟پدرخوبه؟
سعی میکردم لحنم نهایت ادب و حوصله رو داشته باشه!زمزمه وار گفتم:
_خوبیم،پدر که سعادت نداشتند شمارو ببینن انشالله کی تشریف میارید اینجا برای دیدار با پدر؟
خنده ارومی کرد و گفت:
_راستش فردا میخوام بیام اما راه رو بلد نیستم میشه بیای دنبالم؟من تازه اومدم ایران بعداز چند سال هنوز به خیابوناش عادت نکردم.
واقعا همینو کم داشتم!بزور لبخندی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com