#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_639
_حتما پدر خوشحال میشه ببینتتون.
حس میکردم زیادی خوشحال شده!با همون خوشحال ی غیر قابل وصفش گفت:
_پس تا قبلش به پدرت اطلاعی نده که یهو منو تو خونه اش ببینه و سوپرایز در سوپرایز شه!
واقعا چه دل ِخجسته و جوانی داشت!با گفتن چشم و شب بخیری گوشی رو قطع کردم.
*
با احساس سردرد وحشتناکی بزور لای پلکام رو باز کردم،از شدت گریه دیشب مطمئنم بودم که چشمام متورم و قرمز شده!با گیجی از
جام بلند شدم و حرکت کردم سمت دستشویی،سرم داشت منفجر میشد بعد خوردن صبحانه و زنگی که اقای شمس بهم زد تا برم دنبالش
بی حوصله مانتو شلواری پوشیدم،کمی هم ارایش کردم تا یکم رنگ و روم بهتر شه دوباره و سه باره به ازاد زنگ زدم به امید روشن
بودن خطش!اما بازم همون هشداری لعنتی
"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد"بغضم رو فرو خوردم و تصمیم گرفتم تا مسیر کوتاهی که با اقای شمس قرار گذاشتم پیاده برم،البته یه قسمتش کوتاه بود بقیه راهش رو
باید سوار خط واحد میشدم حس میکردم یکم رفتارش مشکوکه! این سورپرایز کردنش رو اصلا درک نمیکردم! ولی دیگه اونقدری
مشکلات برام پیش اومده بود که حوصله تجزیه و تحلیل رفتارای دیگرانو نداشتم با صدای سلامی کمی سرم رو به همون سمت مایل
کردم،با دیدن اقای شمس از رو نیمکت پارک بلند شدم و با لبخندی مصنوعی گفتم:
_سلام اقای شمس.
لبخندی به روم زد و گفت:
_سلام بانوی جوان،معطل شدین؟
نگاهی به ساعتی که دور مچ دستم بسته بودم انداختم و با لبخند کوچیکی گفتم:
_هی مهم نیست پیش میاد!
به ماشینی اشاره کرد و گفت:
_بریم بشینیم؟
با کنجکاوی نگاهی به ماشین انداختم و گفتم:
_ماشی ِن کیه؟
دستی به موهای کم پشتش کشید و گفت:
romangram.com | @romangram_com