#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_637

حداقل شام درست کنم!بساط ماکارونی رو به پا کردم دلم به طرز وحشتناکی شور میزد خیلی نگران ازاد بودم بالاخره ساعت نزدیکای ده
بود که بابا رسید سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم!سلامی بهم گفت و با گفتن جمله کوتاه الان برمیگردم حرکت کرد سمت
اتاقش...خستگی از چهره اش میبارید نگران گوشه لبم رو جوییدم و مشغول چیدن میز شدم بابا دست و صورتش و شست و اومد سر
میز با خستگی گفت:
_خوبی؟!
صندلی رو کشیدم بیرون و نشستم،با استرس گفتم:
_اصلا،ازاد کجاست؟
همونجوری که برای خودش ماکارونی میریخت با خونسردی گفت:
_پیش عماد.
اب دهنم پرید تو گلوم و به سرفه افتادم نگاه عمیقی بهم انداخت و لیوان ابی برام ریخت لیوان رو از دستش گرفتم و یک نفس سر کشیدم
با بهت نالیدم:
_اخه...اخه بابا چطور ممکنه اخه...
دستم رو گذاشتم رو دهنم خدای من فاجعه از این بدتر؟ بابا همونجوری که تک به تک حرکتام رو زیر نظر داشت گفت:
_میدونی وقتی ازاد برگرده اولین کاری که میکنم چیه؟
سوالی بهش خیره شدم با خشم قاشق رو کوبید تو بشقابش و گفت:
_اول طلاق تورو میگیرم بعد میدم بازداشتش کنن!
با ناباوری و صدایی که به زور از گلوم در میومد نالیدم:
_چرا...!
کمی خم شد سمتم و گفت:
_چرا؟میگی چرا؟ وقتی که پلیس هست قانون هست اون چرا باید خودشو قاطی ماجرا کنه؟
سرمو میون دستام گرفتم و پلکامو محکم رو هم فشردم
*پتارت390
با صدای تحلیل رفته ای نالیدم:

romangram.com | @romangram_com