#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_635

_اگه میخوای کاری به جز تعریف کردن قضیه هیوا باهات نکنم انقدر وول نخور!
نفسم تو سینه ام حبس شد و سرجام ثابت موندم...خنده ی کوتاهی کرد و بوسه کوچیکی از پشت به گردنم زد همونجوری که سرش
نزدیک گردنم بود گفت:
_خب کجا بودیم؟
سعی کردم صدام عادی باشه!با خونسردی گفتم:
_اینکه میخواستی ازش جدا شی ولی نمیتونستی و ...نفسی تازه کرد و گفت:
_بالاخره ازش جدا شدم اما خبرش بهم میرسید که حال و روز زیاد خوشی نداره تا اینکه چند روز پیش هیوا بهم زنگ زد گفت که پدر و
مادرش تو یه سانحه تصادف فوت میشن،کیمیا هم یه تیغ برداشته گذاشته رو رگش و میگه باید ازاد بیاد میخوام قبل مرگم ازادو ببینم و
اینجوری میشه که من مجبور میشم برم ببینمش!
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_چرا از اول بهم نگفتی؟حتما من باید بپرسم؟
کمرم رو گرفت و یکم جابه جام کرد تا درست جای مورد نظرش بشینم،اثارشو حس میکردم،بوسه عمیقی رو گردنم زد و گفت:
_من نمیخواستم حساست کنم به خصوص اینکه بابات هم بیمارستان بود میخواستم خودم این قضیه رو حل کنم.
انگار اصلا صداش رو نمیشنیدم!تموم حسای زنانه ام بیدار شده بود و ازاد رو میطلبید.دستم رو به لبه وان گرفتم و گفتم:
_از این به بعد هرچیزی شد بهم بگو.
چشمی گفت و قفسه سینه ام رو نوازش کرد خمار زیر گوشم گفت:
_اجازه هست؟
لب گزیدم و زیرلب گفتم:
_بی تاب میکنی و اجازه میگیری؟
تو گلو خندید و اروم بلندم کرد....
*
کش و قوسی به خودم دادم و بزور لای پلکام رو باز کردم،نگاهی به کنارم انداختم خبری از ازاد نبود!با تعجب نشستم رو تخت و
موهامو از صورتم کنار زدم سرفه ای کردم و با صدای دورگه ای ازادو صدا زدم اما انگار خونه نبود،ملحفهی زیر پامو برداشتم و

romangram.com | @romangram_com