#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_634

_خودم برات رفعش میکنم.
به دنبال حرفش دستم رو کشید سمت حموم،با غر گفتم:
_نه!
هیسی گفت و وادارم کرد داخل شم وان رو پر اب گرم کرد و بعد از کندن لباساش نشست داخلش چشمکی به من که کنار در حموم
ایستاده بودم زد و گفت:
_بیام به زور بیارمت؟ بیا دیگه مگه نمیخواستی قضیه هیوا رو برات توضیح بدم؟
چشم غره ای براش رفتم و گفتم:
_باور کنم که فقط میخوای قضیه هیوا رو برام تعریف کنی؟
با شیطنت خندید و گفت:
_به من میاد بخوام کار دیگه ای کنم؟!
چشم چرخوندم و مشغول باز کردن دکمه شلوارم شدم،بعد کندن لباسام حرکت کردم سمتش و اروم نشستم تو وان...دستم رو کشید و
وادارم کرد از پشت بهش بچسبم و وسط پاش بشینم کتفم رو نوازش کرد و گفت:
_خب کجا بودیم!.
*
کامل تو بغلش لم دادم و گفتم:
_داشتی میگفتی که هیوا خواهر کیمیا دوست دختر قبلیت بود،خب؟بقیه اش!
دستی پشت کتف و گردنم کشید و گفت:
_اون زمانی که من با کیمیا دوست بودم کیمیا خیلی بچه بود،از لحاظ سنی نمیگما رفتارش خیلی لوس و بچگانه بود،دو روز از
دوستیمون نگذشته ازش سیر شده بودم و دلم میخواست کات کنم اما خیلی بهم محبت زیر پوستی میکرد میتونستم بفهمم که بهم علاقه مند
شده..
مکثی کرد و حرکت دستاش کند تر شد یکمتو بغلش وول خوردم و گفتم:
_خب؟!
اروم خندید و باگرفتن کمرم ثابت نگهم داشت،با صدایی دو رگه زیر گوشم گفت:

romangram.com | @romangram_com