#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_633

بود و به ماهی درونش خیره شده بود حرکت کردم سمتش و دو زانو کنارش نشستم اروم صداش زدم:
_نسترن؟
همونجوری که نگاهش سمت اب حوض بود گفت:
_بله!
اهی کشیدم و گفتم:
_بیا بریم خونه ما پاشو لباس بپوش.
نیشخندی زد و گفت:
_نه عزیزم میخوام برم خونه خواهرم،خیلی وقته بهش سر نزدم شما برو.
از جام بلند شدم و نا امید نگاهی بهش انداختم،درک میکردم که ازم ناراحته انتظار داشت برم و پسرشو نجات بدم منم از خدام بود اما
نمیتونستم نسبت به احساسات ازاد بی تفاوت باشم،نمیتونستم غرور مردانه اش رو خورد کنم و هرکاری که دلم میخواد رو انجام
بدم،خودمم به اینکه ممکنه صد در صد ارمیا رو نجات بدم شک داشتم...میدونم که عماد برای رسیدن به هدفش به اون بچه اسیبی نمیزنه
ولی اینکه اون بچه تا سر حد مرگ ترسیده باعث میشد نگرانش بشم!با اشاره ازاد خداحافظ ی کوتاهی از نسترن کردم و باهم از خونه اش
زدیم بیرون..سوار ماشین شدیم و ازاد استارت زد همونجوری که سرم رو تکیه زده بودم به پنجره گفتم:
_هنوز قضیه اون دختره هیوا برام روشن نشده اینو یادت باشه!
دستمو تو دستش گرفت و گفت:
_برسیم خونه برات مفصل تعریف میکنم..
با توقف ماشین پلکام رو بزوز از هم باز کردم و از ماشین پیاده شدم خیلی خوابم میومد،زودتر از ازاد رفتم بالا و مانتوم رو از تنم
خارج کردم،نگار ارمیا بودم اگه بخواد ارمیا رو جلوی چشمای ایمان اذیت کنه چی؟
لعنتی...
با اومدن ازاد داخل اتاق نگاهم چرخید سمتش،دکمه های بلوزش رو باز کردو گفت:
_خسته ای؟زیرلب گفتم:
_اهوم.
بازوم رو گرفت و وادارم کرد بلند شم،بوسه ای زیر گوشم زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com