#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_632
_چرا؟
فشار دستاش رو رونم دوبرابر شد کمی من رو جا به جا کرد و محکم من رو به خودش فشرد نیشخندی زد و گفت:
_میگی چرا؟!واقعا خودت نمیدونی؟نمیدونی میخوای چه کار بزرگی انجام بدی؟واقعا نمیفهمی که من روت غیرت دارم؟من روت حساسم
من عاشقتم من نمیتونم بذارم حوا نمیتونم بذارم تو بری پیش پسری که بزرگترین خطر زندگیته.
سرم رو انداختم پایین دستاش مشغول نوازش گردنم شد،سرش رو نزدیک کرد و رگ گردنم رو به کام گرفت نمیدونستم چی بگم،گرمی
اشک رو روی گونه هام حس میکردم هق زدم:
_ازاد....
از شدت گریه نتونستم جمله ام رو ادامه بدم تنگ به اغوشم کشید و سرم رو به سینه اش فشرد ملتهب کنار گوشم گفت:
_گریه نکن حوا من خودم نجاتش میدم تو گریه نکن.
پیراهنش رو تو مشتم گرفتم و گفتم:
_اخه...اخه چجوری!
بوسه ای رو موهام نشوند و گفت:
_نگران نباش عزیزدلم گریه نکن.اروم ازش جدا شدم و با پشت دستم اشکام رو پاک کردم صورتم رو قاب گرفت و بوسه کوچیکی رو لب هام نشوند.جدی گفت:
_الان میریم بیرون مخالفتتو اعلام میکنی باشه؟همه چیزو بسپار به من بهم اعتماد کن.
نمیدونستم باید چی بگم...به ناچار لبخند کمرنگی زدم و از رو پاش بلند شدم دستش رو گذاشت پشت کمرم و باهم از اتاق خارج شدیم..
*
بابا با دیدنمون حرکت کرد سمتمون و گفت:
_خب..؟!
نگاه کوتاهی به ازاد انداختم ، ازاد لبخند کوتاهی به روم زد و روبه بابا گفت:
_بنظرم این کار قانونی تر انجام شه خیلی بهتره،حوا برای این کار نه سر رشته داره نه چیزی من نمیتونم ریسک کنم.
حس میکردم بابا از حرف ازاد خوشحال شده!اما با همون جدیت و خونسردی ای که تو ذاتش بود گفت:
_خیلی خب! بهتره برین تا ما بیشتر این قضیه رو بررسی کنیم.
ازاد سری به نشونه تائید تکون داد و خداحافظی گرمی با بابا کرد،نگاهم رو کشوندم سمت نسترن ماتم زده که بغ کرده لب حوض نشسته
romangram.com | @romangram_com