#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_631
_باید برم ازاد درکم کن اگه نرم وجدانم اروم نمیگیره.
بابا به نشونه حرفم سری تکون داد و گفت:
_من نمیخوام تو بری حوا اما اون بچه...نمیدونم باید چیکار کنیم نمیتونم بذارم تو بری.
با بغض روبه بابا گفتم:
_خب شمام نامحسوس دنبالم بیاین،باور کنین اتفاقی نمی افته..*
بابا انگار داشت نرم میشد،اما بازم بین عقل و احساسش گیر افتاده بود من هرجور شده باید راضیشون میکردم نمیتونستم بذارم اون بچه
اسیبی ببینه..هرچند تا الان هم صد در صد کلی ترسیده و گریه کرده.بابا نفس عمیقی کشید و گفت:
_من موافقم اما چند تا چیز رو بابد بهت گوشزد کنم تا مبادا بچه بازی در بیاری حوا..
به محض تموم شد ِن جمله بابا ازاد با خشم و لحنی مصمم گفت:
_من موافق نیستم حوا همسر منه و اختیارش دست منه من نمیذارم همسرم به اونجا بره!
بعد تموم شدن حرفش نگاه جدیش رو دوخت به چشمای ملتمسم..با صدای ارومی گفتم:
_میشه چند لحظه تنهامون بذارین؟
نسترن و بابا با همکارای بابا از جا بلند شدن و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شدن،دنبالشون بلند شدم و بعد بیرون رفتنشون در رو از
داخل قفل کردم.با قدمایی اروم حرکت کردم سمتش و با صدایی که سعی میکردم کوچکترین لغزشی نداشته باشه گفتم:
_ازاد؟
سرش رو بلند کرد و اشاره کرد برم سمتش،چند قدم فاصله بینمون رو پر کردم بازوم رو کشید و وادارم کرد رو پاش بشینم رونم رو
نوازش کرد و خونسرد گفت:
_جونم؟
دستمو دور گردنش حلقه کردم و شقیقه اش رو نوازش کردم پربغض گفتم:
_خواهش میکنم بذار اون بچه رو نجات بدم...
سریع واکنش نشون داد و تند تیز بهم خیره شد اما برخلاف نگاه عصبیش لحنش خونسرد بود با خونسردی گفت:
_من اجازه نمیدم حوا به هیچ وجه هر کاری قانون خودش رو داره بهتره این کار رو بسپاری به قانون.
لب گزیدم و خفه نالیدم:
romangram.com | @romangram_com