#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_630

خونده بودم اما بازم نامه رو ازم گرفت.بعد از چند لحظه گوشیش رو در اورد و با بابا تماس گرفت و مختصر قضیه رو براش توضیح
داد.دستای یخ زده نسترن رو میون دستام گرفتم و با لبخندی پربغض گفتم:
_اگه به قیمت جونمم تموم شه ارمیا رو نجات میدم مطمئن باش.
با اومدن بابا و نیروهاش حرکت کردیم داخل خونه نسترن رفتم کنار بابا و گفتم:
_بابا بهتری؟کاش بیشتر استراحت میکردی..
لبخندی به روم زد و گفت:
_نگران نباش من خوبم.
کامل وارد خونه شدیم؛رو مبلی نشستم و سرمو میون دستام گرفتم طولی نکشید که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن،شماره ناشناس
بود.افراد بابا سریع دست به کار شدن تا بتونن ردش رو بگیرن با استفاده از این تماس.با اشاره بابا نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم:
_بله؟!
صدای رذلش پیچید پشت گوشی:
_سلام خانوم خوشگله سنگین شدی جوابمونو نمیدی!..
لبامو بهم فشردم تا مبادا حرف نابجایی بزنم بابا اشاره میکرد که به حرفش بگیرم،با صدای خونسردی گفتم:
_چرا همچین کاری کردی؟اون بچه کوچکترین نقش و تقصیری این وسط نداره!
خنده کوتاهی سر داد و گفت:
_بیا اینجا متوجه میشی، تا یک ساعت دیگه سر خیابون( ) منتظرتم حوا تنها میای فهمیدی؟تنها..
به دنبال حرفش گوشی رو قطع کرد نگاهی به بابا انداختم،با نا امیدی گفت:
_لعنتی حتی به دقیقه هم نکشید.
با لحنی مصمم گفتم:
_من میرم باید نجات بدم یادگار ایمان رو حتی به قیمت جونم..
ازاد با خشم غرید :
_حوا..!
برگشتم سمتش و گفتم:

romangram.com | @romangram_com