#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_629
*
با شنیدن بوق ممتد گوشی ، گوشیم رو از گوشم فاصله دادم و با نگرانی گفتم:
_من باید برم!
ازاد هم که انگار دست کمی از من نداشت با نگرانی گفت:
_چی شده؟
دستی به پیشونیم گرفتم و با ناله گفتم:
_خودمم نفهمیدم فقط بهم گفت که برم پیشش.
حرکت کرد سمت کتشو و گفت:
_بدو بریم.
باهم از شرکت خارج شدیم و با تندترین حالت ممکن حرکت کردیم سمت خونه نسترن،از استرس زیاد حالت تهوع گرفته بودم،با کم
کردن سرعت ماشین متوجه موقعیتم شدم،رسیده بودیم.قبل از اینکه ماشین کامل متوقف شه دستگیره رو کشیدم و پریدم پایین،اسمم رو که
ازاد بلند صدا کرد شنیدم اما محلی نذاشتم و با دو حرکت کردم سمت خونه نسترن،بی وقفه دستمو رو زنگ فشار دادم طولی نکشید که
نسترن تو قاب در حاضرشد،چشماش قرمز قرمز بود قشنگ مشخص بود که یه دل سیر گریه کرده،با دیدنم خودش رو محکم پرت کرد
تو اغوشم و با هق هق نالید:
_حوا پسرمو نجات بده خواهش میکنم حوا.
دو طرف شونه اش رو گرفتم و از خودم جداش کردم،همون لحظه ازاد رسید کنارم با نگرانی خطاب به نسترن گفتم:
_چیشده؟چه اتفاقی افتاده؟
نامه مچاله شده ای رو سمتم گرفت و همزمان گفت:
_ارمیا رو دزدیدن،این نامه رو تو خونه پیدا کردم...
تند تند نامه رو از دستش گرفتم و بازش کردم و بلند خوندم
"پسرت پیش منه به حوا زنگ میزنم جایی که زندانیش کردم رو میگم اما فقط حوا میتونه برای نجاتش بیاد اونجا"دوباره و سه بار متن نامه رو خوندم با حرصی اشکار غریدم:
_عماد لعنتی...
بزور بغضمو فرو خوردم و نگاهی به صورت قرمز شده ازاد انداختم دست دراز کرد و نامه رو ازم گرفت،با اینکه متن نامه رو بلند
romangram.com | @romangram_com