#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_627

پوزخندی زدم و نگاهم رو چرخوندم سمت هیوا با دیدن نگاهم سمت خودش کمی خودش رو جمع و جور کرد و از جاش بلند شد دوباره
نگاهم رو سوق دادم سمت ازاد و با صدای بلندی گفتم:
_فکر کنم وقتشه یچیزایی رو برام توضیح بدی!
قدم دیگه ای به سمتم برداشت،صورت جدی و عصبیش باعث میشد ازش بترسم کامل روبه روم قرار گرفت و گفت:
_چیو میخوای بدونی؟ بگو که برات توضیح بدم!
انگشت اشارمو سمت هیوا گرفتم و گفتم:
_این کیه؟
هیوا قدمی به سمتمون برداشت و با بغض گفت:_بذار من....
ازاد با صدای نسبتا بلندی گفت:
_ساکت هیوا!
فشار عصبی زیادی روم بود و دستام ناخواسته میلرزید،دستام رو کنار بدنم مشت کردم تا ضعفم رو نشون ندم تمام مدت نگاه خیره ازاد
روم بود و داشت تک به تک حرکاتمو نگاه میکرد؛همونجوری که نگاهش قفل نگاه پر تلاطمم بود خطاب به هیوا گفت:
_لطفا چند دقیقه تنهامون میذاری هیوا جان؟!
هیوا تند تند کیفش رو از مبل برداشت و گفت:
_حتما،ببخش بازم باعث دردسرت شدم.
بعد حرکت کرد سمت در؛موقع بیرون رفتن نگاه کوتاهی به نگاه پر اخمم انداخت و لبخند کوچیکی بهم زد.نگاه ازش گرفتم،با بسته شدن
در ازاد قدم دیگه ای به سمتم برداشت و گفت:
_چی شنیدی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
_انتظار داشتم خودت زودتر بیای به من بگی نه اینکه خودم دنبال این قضیه باشم!
کلافه و متعجب دستی پشت گردنش کشید و گفت:
_من چیو باید بهت میگفتم اخه عزیزمن؟یهو انگار فوران کردم با عصبانیت گفتم:
_من چرا وقتی رنگ میزنم به تو باید این خانوم جواب بده؟چرا باید صدای تو از اون پشت بیاد که حوله میخوای؟چرا مدام بهت زنگ

romangram.com | @romangram_com