#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_626
زندگ من سر و سامون نمیگیره!..اول از همه دکمه شلوار جینم رو باز کردم لعنتی داشت خفم میکرد،دستی لابه لای
موهای بهم ریخته ام کشیدم و پاهامو از تخت اویزون کردم،نمیدونم دیگه باید به کدوم در بزنم!از جام بلند شدم و شلوارم جینم رو با
شلوار راحتی عوض کردم کل روز مدام فکرم سمت تلفن هیوا و ازاد میچرخید نمیتونستم رو چیز دیگه ای تصور کنم!تو یه تصمیم
ناگهانی مانتو شلواری پوشیدم و به اژانس زنگ زدم ، بهتره همین الان برم شرکت و باهاش منطقی صحبت کنم ، شاید دارم اشتباه
قضاوت میکنم با توقف اژانس دستی به موهای بیرون زده از روسریم کشیدم و پیاده شدم،با طمانینه و قدمایی اروم حرکت کردم سمتی
ورود شرکت.منشی با دیدنم از جا بلند شد و گفت:
_سلام خانوم ادین خوش اومدین.
لبخندی به روش زدم و گفتم:
_مرسی عزیزم،ازاد داخله؟!
دستی گوشه لبش کشید و با من من گفت:
_بله مهندس داخلن اما مهمون دارن.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_مهمون؟! کیه؟!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_نمیدونم یه خانومی بودن که با مهندس باهم اومدن شرکت و یه راست رفتن اتاق مهندس.
عرق سردی رو کمرم نشست..شک نداشتم که الان هیوا داخل اتاقه.عقب گرد کردم،نمیدونستم باید برم داخل یا عقب نشینی کنم و برم
خونه!تو یه تصمیم انی حرکت کردم سمت دفتر ازاد و بدون در زدن دستگیره رو محکم کشیدم
با باز شدن در سر هردو نفر برگشت سمت در....
*
نگاهم چرخید سمت دختری که رو یکی از مبلای اتاق نشسته بود و گریه میکرد ازاد هم کنارش بود و جعبه دستمال کاغذی دستش بود.با
دیدنم صاف ایستاد و با اخمی نگاهم کرد قدمی جلوتر رفتم و در رو پشت سرم بستم،ازاد قدمی به سمتم برداشت و با همون اخم رو
صورتش گفت:
_چیزی شده؟
romangram.com | @romangram_com