#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_625
گرفته بود دکمه های مانتوم رو باز کردم و همزمان شالمو از دور گردنم جدا کردم با تشر گفتم:
_ازاد با لباس؟!
با ناله گفت:
_وای خوابم میاد ولم کن!
ناخواسته خندهی کوتاهی کردم،نشست لبه تخت و دستم رو کشید که محکم پرت شدم تو اغوشش...تو بغلش چفتم کرد و گفت:
_بذار بخوابم.
با تعجب گفتم:
_ولم کن برم لباسمو عوض کنم با جین نمیتونم بخوابم.
موهام رو نوازش کرد و گفت:
_هیس.
به ناچار تو بغلش اروم گرفتم و یکم چرخیدم تا راحت تر باشم،حلقه دستشو دور کمرم سفت تر کرد و خمار گفت:
_انقد نچرخ کار دستمون میدی!
بالاخره با نوازش دستاش پلکام سنگین شد،میون خواب و بیداریم بود که گوشی ازاد شروع کرد به زنگ خوردن ، با غرغر کمی رو من
خم شد تا بتونه گوشیش رو از عسلی کنارم برداره کمی هوشیار تر شده بودم،به محض برقراری اتصال صداش مثل پتکی رو سرم
کوبیده شد:
_جانم هیوا چی شده؟!
*
سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم،همونجوری که مشغول گوش دادن به صحبتای هیوا پشت تلفن بود اروم خم شد و بوسه ای رو
موهام کاشت،از این کارش تعجب کردم واقعا نمیفهمیدم معنی این کارای ضد و نقیضش یعنی چی!کمی لای پلکام رو باز کردم و نگاهیبهش انداختم،بدون ایجاد سر و صدا از جاش بلند شد و حرکت کرد سمت کمد لباساش.یه حسی از درون بهم میگفت همین الان پاشو و
برو بهش بگو هیوا کیه!ولی یه حسی بهم میگفت صبر کن تا خودش بگه!لباساش رو که همه چروک شده بود با لباس جدیدی عوض کرد
و همون لحظه صحبتاش تموم شد،درست نفهمیدم چی میگه چون خیلی اروم صحبت میکرد بعد تموم شد صحبتاش اومد جلوی اینه و
موهاش رو شونه زد،نگاه کوتاهی بهم انداخت و از اتاق خارج شد با بیرون رفتنش کلافه رو تخت نشستم و نفسم رو با اه دادم
بیرون،چرا اینی
romangram.com | @romangram_com