#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_624

دستم رو گذاشتم کف سینه اش و کمی به عقب هولش دادم،با اخم ظریفی گفتم:
_بیمارستان جای اینجور کارا نیست!
با شیطنت ضربه ای به بینیم زد و گفت:
_کدوم کارا؟!
چشم غره ای براش رفتم و پررویی زیرلب بهش گفتم...حرکت کردم سمت اتاق بابا،بازم خداروشکر کسی تو راهرو نبود و این معاشقه
نصفه نیمه منو ازاد رو ندید!با باز کردن در اتاق بابا نگاهم به چشمای بازش افتاد،با ذوق حرکت کردم سمتش و گفتم:
_بابا خوشحالم که بهوش اومدی.
لبخند کمرنگی به روم زد و گفت:
_خوبی عزیزم؟!
بوسه ای رو دستاش زدم و با لبخندی جوابش رو دادم با اومدن دکتر به اتاق بابا برای معاینه از اتاق خارج شدم.ازاد رو صندلیای راهرو
نشسته بود و با گوشیش ور میرفت،با دیدنم گوشیش رو گذاشت تو جیبش و سوالی نگاهم کرد کنارش نشستم و با سوظن گفتم:_داشتی چیکار میکردی؟
خمیازه ای کشید و گفت:
_نت گردی!
با بیرون اومدن دکتر از اتاق بابا هردومون بلند شدیم،دکتر نگاهی بهمون انداخت و گفت:
_پدرتون سفارش کردن که شما برین یکی از دوستانشون دارن میان شب پیششون،الان بهش ارامبخش زدم بخوابه.
با نگرانی گفتم:
_خطر رفع شده اقای دکتر؟
لبخندی زد و گفت:
_اره دخترجان،برو استراحت کن از سر شب اینجا درگیر بودین دیگه الان صبح میشه.
با رفتن دکتر ازاد خمیازه دیگه ای کشید و گفت:
_بریم؟!
کیفم رو از اتاق بابا برداشتم و با ازاد از بیمارستان خارج شدیم.اونقدری ازاد خسته بود و خمیازه کشید که منم خوابم گرفته بود...با
رسیدن به خونه دستم رو کشید و تند تند وارد خونه شدیم،فقط کتش رو اورد و حمله ور شد سمت تخت خواب.از این حرکتش خنده ام

romangram.com | @romangram_com