#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_623
_چیزی شده؟!
بی تفاوت گفتم:
_نه مگه باید چیزی شده باشه؟!
نفس عمیقش رو پرتاب کرد تو صورتمو گفت:_چیزی که نه..! اما..
دستی زیرچونه ام کشید و محکم سرم رو اورد بالا...با کمی مکث جمله اش رو ادامه داد:
_اما این چشما انگار اینو نمیگن!
با تقلا سعی کردم چونه ام رو از چنگ دستاش خارج کنم اما محکم تر چونه ام رو تو دستش فشرد با درد نالیدم:
_اخ.
سرش رو اورد نزدیکتر و گفت:
_به من دروغ نگو حوا من از دروغ خوشم نمیاد
بعد کمی فشار دستاش رد کم کرد تا بتونم حرف بزنم اما همچنان دستش زیر چونه ام بود با عصبانیت و لحنی امیخته به کنایه گفتم:
_از دروغ بدت میاد؟من بعید میدونم عزیزم خودت کم بهم دروغ نگفتی!
برخلاف تصورم خشمگین نشد،لبخند کمرنگی رو لباش نقش بست و گفت:
_خوبه..حالا بگو که از چی ناراحتی و من چه دروغایی بهت گفتم.
لعنتی لعنتی فقط میخواست عصبیم کنه و حرف از زیر دهنم بکشه بیرون.پوزخندی زدم و شمرده شمرده گفتم:
_من که گفتم چیزی نشده!
محکم تر چونه ام رو فشرد و زیرلب گفت:
_مطمئنی؟!
تا اومدم به خودم بیام و حرفی بزنم این لباش بود که با خشونت تمام نشست رو لبام و مشغول فتح لبام شد...انگار خیلی گرسنه و تشنه لبام
بود،دستش پشت گردنم قرار گرفت و محکم منو به خودش فشرد
*
با قدرت خودش رو بهم فشرد و بعداز چند لحظه که سیر لبام رو بوسید ازم جدا شد و پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند با نفس نفس گفت:
_باید باهم صحبت کنیم!
romangram.com | @romangram_com