#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_622

سری تکون دادم و از جام بلند شدم،کتم رو برداشتم و مسیر خروج رو در پیش گرفتم هیوا با نگرانی از پشت صدام زد:
_ازاد اون خانومی که زنگ زده بود همسرت بود؟!
اروم برگشتم سمتش،خودمم نگران بودم از اینکه حوا در موردم قضاوت نادرستی کنه.با صدای ارومی گفتم:
_گوشیم شمارش رو ننداخته بود بهش زنگ زدم خودش گفت که نه..ولی!..
هیوا با بغض گفت:
_وای یموقع فکر بدی نکرده باشه!
لبخند اطمینان بخشی زدم و گفتم:
_نگران نباش حوای من اونقدری بهم اعتماد داره که بهم شک نکنه.
لبخندی زد و گفت:
_عشقتون پایدار.
تشکری کردم و با خداحافظ ی کوتاهی از واحد هیوا زدم بیرون.لعنت بهت کیمیا..
لعنت به همتون
لعنت به گذشته منحوسم..
*
~~~~ازنگاه حوا~~~~یا اومدن ازاد نگاهم فقط رو لباساش میچرخید یجورایی میخواستم یه بهونه ای پیدا کنم! اما همه چیزش مثل قبل بود.نزدیکم شد و بوسه
ای رو پیشونیم کاشت انگار نگران بود پوزخند کمرنگی رو لبام نقش بست کنار گوشم گفت:
_خسته شدی؟بریم خونه؟
اروم کنارش زدم و گفتم:
_برو کنار،نه میخوام پیش بابام بمونم.
کمی من رو به خودش فشرد و بعد رفت کنار. از جام بلند شدم تا از کنارش عبور کنم که مچ دستم رو گرفت و سرجام نگهم داشت
سوالی نگاهش کردم نگاهش جدیه جدی بود زیرلب گفتم:
_چیزی میخوای؟!
رخ به رخم ایستاد و کمی سرش رو خم کرد تا بتونم به خوبی نگاهش کنم با صدایی که تا عمق قلبم نفوذ میکرد گفت:

romangram.com | @romangram_com