#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_621

_خوبم!
اب دهانم رو بزور فرو خوردم و از جام بلند شدم،باید یکم میرفتم هوا میخوردم..خم شدم و گوشیم رو از رو سرامیکا برداشتم و مسیر
خروج از اتاق رو در پیش گرفتم سلانه سلانه خودم رو به پایین رسوندم،از برخورد هوای سرد به صورتم چشمام پر اشک شد با صدای
زنگ گوشیم نگاهم چرخید رو بک گراندش،ازاد بود!با دیدنش انگار داغ دلم تازه شد اول خواستم جواب ندم ولی با کمی مکث اتصال رو
برقرار کردم به محض برداشتن گوشی صدای مضطرب ازاد پیچید پشت گوشی:
_حوا؟؟
پوزخند کمرنگی رو لبم نقش بست اما با خونسردی گفتم:
_جونم؟!
نفسی تازه کرد و گفت:
_تو بهم زنگ زده بودی؟!
با صدای متعجبی گفتم:
_من؟!نه!
به وضوح نفس عمیقی که کشید مشخص بود،بعد از چند لحظه تعلل گفت:
_تا نیم ساعت دیگه میام پیشت عشق من،مراقب خودت باش.
دلم میخواست داد بزنم بگم خفه شو اما به گفتن چشمی اکتفا کردم نمیخواستم بروز بدم که همه چیو میدونم!از بوفه کنار بیمارستان لیوان
چایی گرفتم و مشغول خوردنش شدم،از نیمه شب گذشته بود.
~~~~ازنگاه ازاد~~~~
هیوا با لحن ماتم زده ای گفت:
_ازاد اگه تو نبودی...وای خدای من اگه تو کیمیارو نجات نمیدادی من باید چیکار میکردم!
نگاهی به کیمیا که مثل مجسمه گوشه ای نشسته بود و داشت نگاهم میکرد انداختم.رو مبلی نشستم و گفتم:
_هیوا لطفا بهش بگو فراموشم کنه،من الان دیگه زن دارم،زندگی دارم،زندگیمو دوست دارم،دوست داشتن که سهله من عاشق زندگیمم
بهش بگو دور و بر زندگی من نپلکه.هیوا بزور لبخندی زد و گفت:
_درک میکنم،باور کن اگه مجبور نبودم بهت زنگ نمیزدم اما مجبور شدم!

romangram.com | @romangram_com