#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_620
دستانش خمارم میکرد انگار هنوز هرم نفسای ملتهبش رو کنارگوشم حس میکردم!..با صدای ازاد حواسم جمع شد:
_حوا من یکاری برام پیش اومده میرم تا یکساعت دیگه میام ، اینجا میمونی دیگه؟!
لبخندی به روش زدم و گفتم:
_اره عزیزم تو برو.
نزدیکم شد و بوسه ارومی روگونه ام کاشت با گفتن مراقب زندگیم باش از اتاق رفت بیرون.سرم رو گذاشتم لبه تخت و چشمام رو
بستم...با حس گردن درد شدیدی چشمام رو باز کردم،کنار تخت بابا نشسته خوابم برد بود.خمیازه ای کشیدم و کش و قوسی به خودم
دادم،بابا همچنان خواب بود نگاهی به ساعت انداختم،نزدیک به دوساعت بود که ازاد رفته بود گفته بود که یکساعته برمیگرده!گوشیم رو
برداشتم و شمارهاش رو گرفتم اما انقدر بوق خورد که قطع شد دوباره شماره اش رو گرفتم این بارم داشتم نا امید میشدم که بالاخره
برداشت تا خواستم لب باز کنم و حرفی بزنم صدای دختری پشت گوشی پیچید:
_بله؟!
با صدای بهت زده ای گفتم:
_ازاد کجاست؟!
کلافه گفت:
_شما کی هستین؟دستش بنده اومد میگم که بهتون زنگ بزنن.از اونور خط صدای کمرنگ ازاد بلند شد:
_هیوا حوله برام بیار.
دختره با عجله گفت:
_نمیخواین خودتونو معرفی کنین؟!
قدرت حرف زدن نداشتم، با صدای بوق ممتد گوشی دستام شل شد و گوشی از دستم افتاد کف سرامیکای اتاق.
*
با اومدن پرستاری داخل اتاق سعی کردم به خودم مسلط شم اما مگه میتونستم؟مگه میشه زنی شاهد خیانت همسرش باشه و خونسرد
باشه؟!پرستار همونجوری که وضعیت بابا رو چک میکرد گفت:
_خوبی خانومی؟ رنگ به روت نمونده.
درحالی که خیره به صورت بابا بودم با لحن غمزده ای گفتم:
romangram.com | @romangram_com