#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_619

_متاسفانه تیر خوردن.
با بهت نالیدم :
_چی....
*با ازاد وارد راهرو بیمارستان شدیم،از استرس نوک انگشتام یخ بسته بود ازاد من رو به سمت نیمکت ابی رنگی که تو راهرو بود نشوند
و گفت:
_وایسا برم از پذیرش بپرسم کدوم اتاقه.
پربغض سری به عنوان تائید تکون دادم،با چشمام به دور شدنش رو خیره شدم،اگه بابام یچیزیش بشه من دیگه امیدی به این دنیا و زندگی
ندارم!من دیگه هیچکس رو ندارم هیچکس...واقعا ناعادلانه بود اگه خدا پدرم رو هم ازم بگیره!با اومدن ازاد با شتاب از جام بلند شدم و
دنبالش کشیده شدم،با لحن مهربونی گفت:
_اروم باش عزیزدلم خطر رفع شده،فقط یه تیر خورده به بازوش که خداروشکر با عمل بیرون کشیدن.
با شنیدن جمله اش نفسم رو به راحتی دادم بیرون،باهم وارد اتاقی که بابا بستری بود شدیم ولی هنوز بیهوش بود کنار تخت بابا نشستم و
اروم بوسه ای رو دستاش زدم ازاد کتفم رو نوازش کرد و گفت:
_خیالت راحت شد؟!
با صدایی که هنوز امیخته به بغض بود گفتم:
_اره.
خم شد و بوسه ارومی از پشت به لاله گوشم که از شالم زده بود بیرون زد نفس داغ و ملتهبش تنم رو داغ میکرد نفس عمیقی کنار گوشم
کشید و گفت:
_چه بوی خوبی میده موهات.
لب گزیدم و نفسم رو با فشار از بینیم دادم بیرون کمی شالم رو داد عقب تر و بوسه داغ تری رو گردنم کاشت با صدای لرزونی گفتم:
_الان یکی میاد.
نبض گردنم رو با لباش گرفت و گفت:
_جهنم!
با صدای زنگ گوشیش خروس بی محلی گفت و کمی ازم دور شد شالم رو مرتب کردم و چندتا نفس پی در پی کشیدم،عجیب لمس

romangram.com | @romangram_com