#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_618
باران اخمی مصلحتی کرد و گفت:
_بعید میدونم بتونی!
مها با هیجان گفت:
_قبلا من و ازاد خیلی بازی میکردیم! جالب اینه من همیشه ازاد رو میبردم و وادارش میکردم که کولم کنه!
با شنیدن این جمله مها سکوت سنگینی تو جمع برقرار شد سنگینی نگاهی رو روی خودم حس میکردم سعی میکردم خونسردیم رو حفظ
کنم مها که انگار به هدفش رسیده بود با پیروزی به مبل تکیه زد خیره خیره نگاهم کرد ازاد با طعنه گفت:
_خوبه خودت اعتراف میکنی دخترعمو من برای اینکه تورو از خودم پس بزنم وادار به باخت میکردم!
بعد به دنبال حرف خودش خندید تا مثلا بگه این حرفش رو به شوخی زده!هیراد دنبالش شروع کرد به خندیدن و سعی داشت جو بینمون
رو دوباره برگردونه ولی من انگار دیگه چیزی نمیدیدم!درسته این قضیه برای قبل بود اما حس مالکیتی که روی ازاد داشتم اونقدری
زیاد بود که بهش حق نمیدادم تو گذشته هم همچین شیطنتایی کنه!با زنگ خوردن گوشی ازاد ، ازاد رو بهم گفت:
_خانوم ببین کیه داره زنگ میزنه دستم بنده.
خم شدم و گوشیش رو از میز برداشتم،شماره ناشناس بود تماس رو برقرار کردم و الویی گفتم مردی با نگرانی گفت:
_همرا ِه اقای ادین؟!
با صدای ارومی گفتم:
_بفرمایین،امرتون.
مرد با صدای نگرانی گفت:
_شما با اقای همایون ازاد نسبتی دارین؟!
با شنیدن اسم بابا قلبم گواهی بد داد سعی کردم اروم باشم،با طمانینه گفتم:
_بله،امرتون؟!
نفس عمیقی کشید و گفت:
_لطفا تشریف بیارین بیمارستان ( ) برای کسب اطلاعات بیشتر.
با شنیدن اسم بیمارستان نوک انگشتام یخ بست با صدای لرزونی گفتم:
_بیمارستان چرا؟!
romangram.com | @romangram_com