#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_617
کامل تو اغوشش لم داده بودم!لاله گوشم رو خاروندم و گفتم:
_هوم نه تازه داره خوش میگذره!
دماغم رو بین دو انگشتش فشرد و گفت:
_حسود کی بودی تو؟!
چشم غره ای بهش رفتم و نگاهم رو ازش گرفتم،اما فشار دستاش رو که رو کمرم بیشتر میشد رو حس کردم..با صدای ارومی گفتم:
_ازاد، از عماد خبری نشد؟!
نفسش رو فوت کرد تو گردنم و گفت:
_بعدا بهت میگم.
*
هیراد با خنده به ازاد نزدیک شد و گفت:
_چطوری مرد؟
ازاد مشتی به شونه اش زد و با چشمکی گفت:
_من خوبم تو چطوری مرد؟!
بازوی ازاد رو گرفت و بلندش کرد،همونجوری که باهم به سمتی میرفتن گفت:
_بیا یه دست حکم بازی کنیم ببینیم.
باران کنارم جای گرفت و زیر گوشم گفت:
_وای این مها چه رویی داره چجوری تونسته پاشه بیاد اینجا؟!
زیرچشمی نگاهی به مها انداختم که داشت با خونسردی به تلویزیون نگاه میکرد با نفرت نگاهم رو ازش گرفتم و مثل باران پچ پچ وار
گفتم:
_همینو بگو!
دست سردم رو میون دستاش فشرد و گفت:_بیخیالش.
لبخند کمرنگی به روش زدم و نگاهی به بازی پر سر و صدای ازاد و هیراد انداختم هیراد رو به باران گفت:
_ضعیفه بیا اینجا ببین چجوری دارم میبرمش!
romangram.com | @romangram_com