#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_616

لپمو کشید و در اتاق رو باز کرد ، باهم از اتاق خارج شدیم رو مبل دو نفره ای نشستیم،مها رو مبل تک نفره ای نشسته بود و مشغول ور
رفتن با گوشیش بود نسبت به اخرین باری که دیده بودمش خیلی جذاب تر شده بود
*
اخرین باری که دیدمش یه زن شکست خورده و حامله بود!ولی الان یه دخترجذاب و نفس گیر بود که با غرور به من و ازاد خیره شده
بود..گوشیش رو کنارش گذاشت و با لبخندی رو بهم گفت:
_چخبر حوا جون!
پا رو پایی انداختم و درحالی که سعی میکردم خونسردیم رو حفظ کنم گفتم:
_سلامتی عزیزم! تو چخبر!
با لبخند مرموزی گفت:
_منم سلامتی،راستش چند روز پیش رسیدم ایران،خواستم بیام بهتون سر بزنم به ازاد.....
کمی مکث کرد و انگار حرف اشتباهی زده باشه با مسخرگی گفت:
_به پسرعمو! زنگ زدم ولی جواب نداد،تا اینکه رعنا جون خبر داد شما پیش باران جون دعوتین،منم گفتم تو همین فرصت بیام
ببینمتون!..
دست ازاد رو که تو دستم بود فشردم و گفتم:_خب،حالا چه کاری داشتی باهامون؟!
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_بعدا به پسرعمو میگم!
خیلی صریح و واضح بهم گفت که خفه شم!تا خواستم چیزی بگم ازاد با صدای خونسردی گفت:
_من و حوا چیزی پنهان از هم نداریم،بهتره بگم من و حوا نداریم حوا بخشی از وجودمنه،منم چیزی رو ازش پنهان نمیکنم دخترعمو!
بعدشم فکرنکنم بین و تو چیز خاصی وجود داشته باشه که بخوای خصوصی بهم بگی!.. پس بهتره حسادت خانومم رو برانگیخته نکنی
دخترعمو!..
اگه بگم چشمام از شنیدن جمله ازاد از لذت درحال بسته شدن بود دروغ نگفتم!مها لبخندی عصبی زد و زیرلب خوبه ای گفت!باران که
انگار نظاره گر این بحث بود با لبخند کوچیکی سینی چای بدست نزدیکمون شد ازاد کنار گوشم گفت:
_اگه اذیت میشی از اینجا بریم؟!

romangram.com | @romangram_com