#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_615
_سلام.
دسته ای از موهای فر خورده اش رو دور انگشتاش پیچید و با لوندی گفت:
_سلام حوا جون.
دست گرمی دور کمرم پیچیده شد،تشخیصش کار سختی نبود...صدای خونسرد ازاد بلند شد:
_تو اینجا چیکار میکنی دخترعمو!
مها به سختی نگاهش رو ازمن برداشت و برگردوند سمت ازاد،دلم میخواست با ناخنام چشماشو از کاسه در بیارم!مها با صدای ارومی
گفت:_چند روزی میشه اومدم ایران پسرعمو!
ازاد با تمسخر خندید...سرش رو برگرددند سمتم و گفت:
_عزیزم بریم لباست رو عوض کن!
لبخند عاشقونه ای تحویلش دادم و گفتم:
_باشه عزیزم.
با تعارف باران حرکت کردیم سمت اتاقی تا لباسمون رو عوض کنیم مانتوم رو در اوردم و همونجوری که رژلبم رو تجدید میکردم گفتم:
_این اینجا چیکار میکنه!
کتش رو در اورد و کمی استین پیراهنش رو زد بالا و چنگی به موهاش زد زیرلب گفت:
_نمیدونم والا!..
لبام رو چند بار بهم مالیدم تا رژم پخش شه،پشتم قرار گرفت و گفت:
_بسه خانوم بریم.
چشمکی از تو آینه بهش زدم و گفتم:
_ بریم.
بوسه ای رو موهام کاشت و با شیطنت گفت:
_رژلبت بهم چشمک میزنه!
اخمی کردم و با تشر گفتم:
_شیطون نشه!
romangram.com | @romangram_com