#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_614

سرش رو انداخت پایین و فشاری به دستم وارد کرد اون یکی دستش رو برد سمت جیبش و جعبه ای رو گرفت سمتم.با کنجکاوی نگاهی
به جعبه انداختم و گفتم:
_چیه؟!
بزور لبخندی زد و گفت:
_برای تو گرفتم،ببین خوشت میاد...
دلم برای این لحن مظلومش اب شد...دستم رو از بین دستش بیرون کشیدم و جعبه رو باز کردم نگاهی به دستبند ظریفی افتاد که تو جعبه
خودش رو به رخم میکشید با ذوق گفتم:
_چقد خوشگله..
انگار از ذوق من به وجد اومد دستبند رو از جعبه در اورد و گفت:
_دستت رو بیار برات ببندم
مچ دست چپم رو جلوش گرفتم اول بوسه ای رو مچ دستم کاشت و بعد قفلش رو بست انگار با دیدن این دستبند کل غم و غصه هام
فراموشم شد! با خوشحالی گفتم:
_مرسی ازاد مرسی!
لپم رو کشید و گفت:
_موش موش ی من..
بعد استارت زد و راه افتاد بعد یک ساعت رسیدیم خونه باران و هیراد. بین راه شیرینی گرفتیم تا دست خالی نریم باهم وارد شدیم باران
با لبخند گرمی اومد استقبالمون و به داخل خونه دعوتمون کرد با وارد شدن به خونه بوی خوش قرمه سبزی پیچید به مشامم با ذوق گفتم:
_وای قرمه سبزی..
صدای ظریف زنی از پشت سرم شنیده شد:
_منم قرمه سبزی دوست دارم.!.
اروم به عقب چرخیدم نگاهم به مها افتاد،با بهت بهش خیره شدم این اینجا چیکار میکنه...!
*
با اخم ظریفی گفتم:

romangram.com | @romangram_com