#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_613

لبام هنوز میلرزید نگاهم رو کشیدم سمت همون مرد با لبخندی که منو به ترس وا میداشت خیره بهم بود زیرلب گفتم:
_منو از اینجا ببر.
دستم رو گرفت و هدایتم کرد سمتی که ماشینش بود در جلو رو برام باز کرد رو صندلی جلو جای گرفتم،در رو بست و سریع سوار شد
و استارت زد با عصبانیت گفت:
_مگه اون اشغال چی بهت گفت که انقدر ترسیدی؟!
با بغض گفتم:
_اون منو میشناخت..اسممو صدا زد!..
اخمش شدیدتر شد انگار انتظار همچین اتفاقی رو داشت؛زیر لب گفت:
_درستش میکنم حوا نترس،تا وقتی که من پیشتم نترس..
بعد دستای یخ زده ام رو از رو پام برداشت و چند بوسه داغ روشون کاشت دستم رو از زیر دستش بیرون کشیدم؛هنوز ازش دلگیر
بودم!با این حرکتم گوشه ای پارک کرد و کامل برگشت طرفم....
*
کامل برگشت سمتم ، نگاهم رو از پنجره معطوف بیرون کردم با صدای ارومی گفت:
_حوا؟!
بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:
_بله؟!
دوباره دست دراز کرد و دستم رو گرفت،با صدای ارومی گفت:
_چرا بامن سردی؟!
برگشتم سمتش،ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_با این رفتارایی که دارم ازت میبینم انتظار داری سرد نباشم؟!تو اون ازاد قبل نیستی!
کلافه پلکاش رو روهم فشرد و گفت:
_حوا نمیدونم چی باعث شده که اینجوری فکر کنی اما من همون ازاد قبلم ، به پیر به پیغمبر قسم همونم!بی حوصله گفتم:
_باشه باشه،بهتره حرکت کنیم تا الانم کلی دیر شده!

romangram.com | @romangram_com