#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_612
قشنگ حس میکردم که یکی دنبالمه،با بیشترین سرعت ممکن خودم رو به اسانسور رسوندم،از شانس گندم رفته بود طبقه بالا...تند تند
حرکت کردمسمت پله ها ایندفعه دیگه شکم به یقین تبدیل شد یک نفر دنبالم بود...با نفس نفس رسیدم پارکینگ...من چرا باید
میترسیدم؟خب شاید چیز خاصی نباشه!با اعتماد بنفس چرخیدم و نگاهی به پشت سرم انداختم پسری تقریبا بیست یا بیست و دو ساله با یه
هیکل افتضاح و صورتی درب و داغون پشت سرم ایستاده بود با ترس بهش خیره شدم زبونش رو روی لباش کشید و با لبخند کریهی
گفت:
_تا بحال شمارو تو این ساختمون ندیده بودم،تازه اومدین؟!
اب دهانم رو فرو خوردم و با اخم گفتم:
_فکرنکنم به شما ربطی داشته باشه!
با خندیدنش دندونای زردش نمایان شد ایشی گفتم و رو ازش برگردوندم نزدیک تر شد و گفت:
_یه سوال پرسیدما چرا ناز میکنی حالا!..
قدمی رفتم عقب تر؛متعاقبا قدمی اومد جلوتر اونقدری رفتم عقب که پشتم چسبید به ماشینی،با لبخند کریهی کامل بهم نزدیک شد و با دو
دستش حصاری برام درست کرد با صدای بلندی که مثل جیغ بود گفتم:
_گمشو کنار مرتی......
ادامه جمله ام با قرار گرفتن دستش رو دهنم تو گلوم خفه شد!با تقلا سعی کردم از زیر دستش فرار کنم با لحنی که مو به تنم سیخ میکرد
گفت:_فکر کردی از دست من میتونی در بری حوا خانوم؟!
با اوردن اسمم چشمام گنده شد.ترسم دو برابر شد این اشنا بوددستش رو نوازش وار روی چونه ام کشید و گفت:
_نترس عزیزم میخوام با خانواده ام خدمت برسم جهت امر خیر..
اشکی از گوشه چشمام سر خورد تا خواستم کاری کنم یهو وزنش از روم و دستش از رو دهنم جدا شد زانوهام خم شد،دستام رو به
زانوم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم با صدای دادی که ازاد براش زد با ترس کمرم رو راست کردم مشتی به چشم چپش کوبید و با
عصبانیتی اشکار گفت:
_یبار دیگه دور و برش بپلکی جفت چشماتو از کاسه در میارم فقط کافیه یبار دیگه ببینم غلط اضافی کردی!
مشتی به شکمش کوبید و پرتش کرد سمت دیوار...اومد سمتم و با نگرانی گفت:
_خوبی عزیزم؟
romangram.com | @romangram_com